#فادیا
#پارت_سیونهم
حوصله ام سر رفته بود. حتی دیگر حوصله اتفاقات تکراری و بی سر و ته خاطرات حنیف را نداشتم منتظر عمار بودم تا از محمد بگوید آخرین خبرش را به قدری با خودم مرور و تصویر سازی کردم که احساس میکنم من هم آنجا حضور داشته ام! ... سرم را به دیوارتکیه داده بودم و لالایی که خاله ام در کودکی برایم می خواند را می خواندم که در باز شد و عمار وارد. از دیدن یکدیگر به قدری خوشحال بودیم که به چشمانمان اجازه باریدن دادیم و همدیگر را محکم در آغوش گرفتیم. برای حنیف و فادیا جای تعجب بود که دو یَل مکه اینچنین گریه کنند و چشمانشان کم مانده بود از کاسه بیرون بزند. عمار همه ی اتفاقات مدینه را برایم موبه مو توضیح داد و در آخر گفت :《آیات زیادی برای نشانه های مشرکین در سوره آل عمران و .... بر محمد نازل شده وحالاکه همه چیز آشکار است به احتمال بسیار زیاد جنگ در پیش داریم.«امیدوارم زودتر خوب شوی!»
عمار رفته بود و من با بغضی که سعی داشتم در نگاه اخم آلودم مخفی اش کنم مشغول خوردن شامی بودم که فادیا برایم آورده بود و حنیف برای اینکه سکوت بینمان را بشکند مدام حرف می زد اما من ذهنم درگیر پایی بود که اگر خوب نمیشد خودم را تا آخر عمر نمی بخشیدم و سرافکنده می شدم...
نویسنده:ریحانه.ش
https://eitaa.com/ieham1
کپی؟❌🚫