#پارت_سیودوم
#فادیا
مادرم را به خاک سپردم و گوشه ای به ناچار ایستاده بودم و بغضم را با لیوان آب درون دستم می خوردم. برادرم هم که به کل دیوانه شده بود؛ دور خودش می چرخید و مامان را صدا می زد. نمی دانستم چگونه آرامش کنم و همین که می دانستم مامان نگاهمان می کند و با دیدن این صحنه ناراحت می شود عذاب می کشیدم. به خانه ای که تمامش بوی مامان را می داد و بی وقفه و بدون حقوق درش کار می کرد برگشتیم. دلم می خواست به خاله دینه زنگ بزنم و یک ریز صحبت کنم؛ از هرچه که دیدم و شنیدم بگویم و اوهم قربان صدقه ام برود. اما دلم گفت:《چرا خودت رو گول می زنی؟ من که می دانم دلت می خواهد یوسف گوشی را بردارد!》 به دلم یادآوری کردم که از یوسف بدم می آید اما با این حال از اینکه دستم برای خودم رو شده بود سرم را خجالت زده پایین انداختم و خندیدم. تلفن همراه نداشتم و از پدرم هم خجالت می کشیدم موبایلش را بگیرم . پنهانی به خانه دوستم که دو خانه با ما فاصله داشتند رفتم و شماره خانه خاله را گرفتم. بعد سه بوق ممتد گوشی برداشته شد و من هم بدون هیچ سلام و شنیدن پاسخی از آن طرف خط با گریه یک جمله را مدام تکرار می کردم:《خاله، مامانم... خاله، مامانم...》 انگار اجازه صحبت دیگری نداشتم و تمام غصه هایی که در این چند روز در خودم ریخته بودم مانند آتش فشان فوران کرد و اشک هایم مثل آبشار بر روی زمین ریخت. به سرفه افتادم که صدای مردانه ای گفت:《 آنائل؟ تویی؟ چه اتفاقی افتاده؟》یوسف بود! دلتنگی، خوشحالی از اینکه صدایش را شنیدم، یاد مادرم و دفاع های بی وقفه از خواهر زاده اش باعث شد گریه را از سر بگیرم. یوسف با نگرانی گفت:《آنائل آروم باش! بگو چه اتفاقی برای خاله افتاده؟》تلاشم برای حرف زدن فایده ای نداشت و شدت گریه ام بیشتر شد :《آنائل توروخدا گریه نکن نمیدونی وقتی گریه میکنی قلبم چقدر درد می گیره لطفا آروم باش.》 از حرف هایش خنده ای ناخواسته روی لبهایم نقش بست که متضاد اشک هایم بود:《مامانم شهید شد!》هردو سکوت کردیم نه من توان گریه کردن داشتم نه او دل باور کردن... صدای نفس هایش را می شنیدم و همین هم برای آرامش و تسکین دردهایم کافی بود. پس از چند ثانیه گفت:《میدونی خاله همیشه دوست شهید بشه؟ میدونی اونجا چه اتفاق های خوبی در انتطارشه؟》حرف می زد و هرکلمه اش در قلبم خانه ای از آرامش می ساخت. خداحافظی سخت بود اما ناچارتلفن را قطع کردم و به خانه برگشتم...
نویسنده:ریحانه.ش
https://eitaa.com/ieham1
کپی؟❌🚫