eitaa logo
ایهام"
1.3هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
1.3هزار ویدیو
9 فایل
بعد از تو نفهمید کسی عـمقِ غمم را . من ماندم و یک سینه پر از حرفِ اضافی .💫💭 • موندگار باش! حرف قلبیه که به عقل وصله!🧠🫀 • کپی<لا 🌿 فور قشنگ تره🌿زحمت میکشیم 🌿 مکانی از جنسه صدا و متن از جنس دلتنگی...🎶 M= @MmB8878
مشاهده در ایتا
دانلود
برای اینکه دوباره عین قبل بشیم، زیادی -غریبه- شدی. ایهام
وگاهی تمام جوابت یه لبخند سادست.. ایهام
خیلی‌چیزارو‌فهمیدم‌ولی‌به‌روت‌نیاوردم‌؛ ولی‌اون‌روز‌برای‌همیشه‌توی‌قلبم‌مُردی. ایهام
من منتظرم که برگردی ها. ایهام
برای نوادگان عزیز و دل تنگ خودم می نویسم و شاید اگر کسی متوجه این کارم شود مرا مسرف خطاب کند ولی این دل زخم خورده فقط با نوشتن آرام می گیرد. اکنون بر روی لیف خرما می نویسم و اگر لازم باشد بر روی سنگ و استخوان هم می نویسم تا از خودم یادگاری برای فرزندانم بگذارم و آنها تا همیشه مرا دوست بدارند... تویی که اکنون این نوشته هایم را می خوانی! عزیز دلم، شاید باورت نشود و بر رویم لقب دیوانه بگذاری اما حقیقت است حقیقتی از جنس واقعیت ... نوشتن این داستان تنها چیزی بود که پس از مرگ مادرم آرامم می کرد و باعث می شد مشکلاتم را فراموش کنم. یعنی هرچیزی را فراموش می کردم به غیر از انفجار های پی در پی! دیگر علاقه ای به مخفی شدن نداشتم و می خواستم در خانه بمانم و خانه روی سرم آوار شود. زندگی بدون مادر سخت است! سخت تر از آنچه که فکر میکنی... به اصرار برادرم به پناهگاه رفتیم و من جعبه کاغذ هارا مانند کودکی شیرخواره در آغوشم و همه جا حمل می کردم:《خواننده عزیز معذرت می خواهم که مدت زیادی از خاطرات و اتفاقات زندگی ام برایت نگفته ام ومیدانم همانطور که من دلتنگ تویی که نمی شناسمت شده ام تو هم سخت دلتگی اما سخنان و دروس محمد به قدری برایم مهم و دلنشین بود که نتوانستم باتو صحبت کنم. عذر مرا بپذیر و بگذار اکنون اتفاقات را برایت شرح دهم.محمد تمام مسلمانان قبایل اطراف را دعوت و به آنها قران را آموزش میداد. حرف هایش به قدری زیبا و جالب بود که به همه جلسات می رفتم وحالا خودم را از تمام قبایل میدانم! نمیدانی چه سیمای دلنشینی دارد. باید در حضورش چشمانت را ببندی تا نور قلبش که ازچشمانش به بیرون می تابد تورا نابینا نکند. اما در یکی از روزهایی که درحال گوش دادن به صحبت های محمد بودم از پنجره خانه اش شبحی دیدم که با دیدن من سرش را پایین انداخت. خانمی بود با چادر مشکی و پوشیه، اما با این حال قلبم شروع به تپش کرد و به قلبم گفتم:《دختر خرمایی شیعه نیست و مطمئنم که چادر نمی پوشد.》اما دل من دلیل و منطق نمی شناسد. برای کم کردن روی دل خودم هم که شده بود بیرون رفتم و کنار دیوار ایستادم و دختر نخلستان را در حالی دیدم که پوشیه اش را بالا زده و گوشش را به دیوار چسبانده بودو زیر لب می گفت:《خدایا خودت میدانی چرا نمی توانم داخل بروم. لطفا کسی مرا نبیند، آبرویم نرود، پدرم نفهمد.》از اینکه هیچ بتی در کنارش ندیدم و خدایی را صدا می زند متعجب شدم. او شیعه است؟ خداوندا چشمانم درست می بیند؟ چشمانش را که از ترس بسته بود باز می کند و با من چشم در چشم می شود و ترسیده قدمی به عقب می گذارد ، فرار می کند و من مسیر رفته اش را به قدری نگاه میکنم تا صحبت های محمد تمام می شود و از درس عقب می مانم... نویسنده:ریحانه.ش https://eitaa.com/ieham1 کپی؟❌🚫
‌_ أنت سبب سعادتي♥️ ' طُ دلیلِ خوشبختیمی..! ' 🫀🦋 ایهام ⠀
روز ۱۷۲ ایهام
بعضی از کلمات به خودی خود بدون هیچ توضیح اضافه‌ای خیلی غمگین بنظر می‌رسن، مثلِ «بوسیدنِ عکس» .. ایهام
ما به هم نخواهیم رسید ، اما بهترین غریبه ات می‌مانم ؛ که تو را از دور برای همیشه دوست خواهد داشت :)) . ایهام
497.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حالا من موندمو یه کنج خلوت.... ایهام
ولی واقعا نیاز دارم یه نفر توزندگیم بودکه فقط به مشکلاتم گوش میداد فقط همین ایهام
دارم از دلتنگیت دق میکنم خب؟ ایهام