💔مولای من...
شما رو واسطه قرار میدم برای راحت تر رسوندن حرفام به اهل دل...
زبونی که قرار باشه نیش بزنه، بی احترامی کنه، دل شخصی رو بشکنه به والله قسم نمیخوامش...
ازم بگیرید، بزارید هر موقع تونستم خودمو جمع و جور کنم، تونستم یکمی انسانیت تو وجود خودم بکارم بعدش بهم بدید
کاش انقد دم از اهل بیت و شهدا میزنیم واقعاهم نمونه هاشون باشیم...💔
🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
یه شهید عزیزی بود، فرماندشون میگفتن نیمه های شب اومد گفت
فرمانده من مریضم اگر اجازه بدید برم تا یکمی همین اطراف دور بزنم سریع برمیگردم...
فرمانده هم گفتن مشکلی نداره برو زود برگرد...
فرمانده شون میگفتن تقریبا یه ده دقیقه، یک ربعی گذشت دیدم از اطرافمون صدای زار زار گریه میاد، باالتماس فراوون یکی داره خدا رو صدا میزنه...😭
رفتم دنبال صدا گشتم دیدم پشت چادرمون، همون نیرویی که گفت مریض شده چجور داره اشک میریزه و یه گودال حالت قبر رو میکنه...
بهش گفتم
پسرم تویی که میخواستی نماز شب بخونی و یه همچین حال و هوایی برای خودت راه بندازی چرا به من دروغ گفتی مریضی تا بزارم بیای بیرون!!!؟؟؟
باحالت زار و صدای پر بغض همونطور اشک میریختن و به فرماندشون میگن:
فرمانده من ۱۶ سال از عمرم رفته ولی چشمم لایق نبوده امامش رو ببینه...😭
این چشم مریضه فرمانده💔
این چشم به هیچ دردی نمیخوره فرمانده...
فرمانده من دروغ نگفتم به شما، من روحم مریضه...