[ صبح که بیدار شدم ،
ساعت حوالی یازده صبح بود .
صدای تلویزیون واضح به گوش میرسید .
بلند شدم و چند دقیقه ای
بین اتاقم ساکت ایستادم .
فقط صدای مجری تلویزیون می آمد .
واضح و بی شک و شبهه ،
مدام چیزی را تسلیت میگفت .
نفس عمیقی کشیدم .
- إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ .
نیازی نبود بپرسم ، چه کسی ؟
بگویم چرا ؟ بگویم کی ؟
همه چیز واضح بود .
امام رضا هدیه ی تولدشان
را گرفته بودند و جای گِله نبود .
دو زانو روبروی تلویزیون نشستم .
زیر نویس هارا با دقت میخواندم
، رنگ قرمزشان
جان میگرفت از آدمیزاد .
جای گِله نبود ،
بغض گلویم را فشار میداد .
اصلا جای گِله نبود ،
نه میشد کسی را مقصر دانست ،
نه میشد گلوی کسی را فشار داد ،
نه میشد انگشت اتهام سمت کسی گرفت .
نفس در سینه ام حبس بود و
اصلا ، جای ، گِله ، نبود . ]
قدر زر ، زرگر شناسد !
ما از این چیزها ندیده بودیم ،
از این جنس مردان که بلند شوند ،
بروند شهر های مرزی و بر روند کارها
نظارت کنند .
ما از اینها ندیده بودیم که
قبای خودشان را جمع کنند و از بین
گِل ها رد بشوند که خودشان با چشم
خودشان همهچیز را ببینند .
ما ندیده بودیم که کسی با این
شکل و شمایل برود کشور های اروپایی
و از او اینطور استقبال شود .
ندیده بودیم که مردی صف اول
بنشیند و عدالت برقرار کند .
برایمان عجیب بود ، همه انگشت
به دهان بودند ، حق داشتند .
ما تا به حال شاهد نبودیم که
مسئولینمان برای چند دقیقه هم
که شده میز ریاست را رها کنند .
ندیده بودیم اخبار تمام مدت بگوید
رئیس جمهور صبح فلان شهر بود
و بعد از ظهر به فلان روستا سر زد .
درست است ، ندیده بودیم .
ندیده بودیم و بلد نبودیم چطور باید
با او رفتار کنیم .
دست کم ، نسل ما ندیده بود !
اما ، نسل های قبل که دیده بودند ،
چرا آنها اینطور رفتار میکردند ؟
چرا آنها که قبل از این رجایی را دیده
بودند مانند بی تجربه ها
عمل میکردند؟ چرا ؟
قدر زر ، زرگر شناسد .
ما که زرگر نبودیم . .
تشییع پیکر رئیسی مثل تشییع
پیکر جنازه بهشتی خواهد شد ،
خیلی ها برای عذرخواهی از او
خواهند آمد . .
- حاج آقای پناهیان
مرسوم است بین ملت ایران ، که هرچه به آنها آمد ؛ بگویند « وای حسین -ع- ».