امسال قرار بود نذر کنیم ، کتاب بخریم . قرار بود نذر در چرخش کنیم و ببریم هیئت.
نشد.
گفتیم اشکالی ندارد ، خادم میشویم .
فرم درخواست رو پر کردیم ، سنمان نمیرسید.
نشد.
بازهم گفتیم فدای سرمان ، میرویم همان هیئت خودمان. هیئت را بردند مسجد ، بچه ها نیامدند .
نشد.
بازهم از رو نرفتیم گفتیم باشد همان مسجد میرویم .
نشد ، چرایش مهم نیست . مهم این است که نشد .
اینهمه نشدن خط می اندازد روی بغض گلو .
آتش میشود روی هیزم سوخته .
اینهمه نشدن باعث میشود بگویم نکند ، . .
نکند بازهم نشود ؟
نکند ، اربعین هم نشود . .
هرچی بیشتر میگذره ، بیشتر بعدِ روضه ها معنیِ شادیِ بعد از روضه رو درک میکنم .
هدایت شده از _نوارکاسِت
مردم ایران واقعا عجیبن. در حالی که یک گروه به مارک جوراب همسایهشون هم کار دارن، یک گروه دیگه هستن که اگر کسی رو جلوشون بکشی هم براشون مهم نیست چون معتقدن زندگی هرکس به خودش مربوطه. افراط و تفریط واقعا پدر مارو در اورده.
شهادت بود و افتخار ، قبول .
پیمانه ی عمر بود ، قبول .
نفوذ بود ، قبول .
خودمونیم ، کم کاری بود ؛ قبول ؟ : ).