سلامممم
ظهرتون بخیر اول می خوام یه نیو نشر از داداشیمون بدممممم 🤍
رمان کافه ی باران
#پارت_چهار
فصل ۶: خاطرههای مشترک
بارون اون روز بیوقفه میبارید، شیشههای کافه پر از بخار شده بود و صدای قطرهها مثل یک موسیقی آرام همهجا پیچیده بود.
آرمان و آسمان کنار پنجره نشسته بودن، هر کدوم یک فنجون قهوه جلوی دستشون.
اولش حرفها ساده بود؛ از فیلمهایی که دیده بودن، از آهنگهایی که همیشه گوش میدادن، از خاطرههای کوچیک و روزمره.
آسمان با خنده گفت: «یادته بچه بودیم وقتی بارون میاومد، همهی کوچه رو آب میگرفت و ما با کاغذ قایق درست میکردیم؟»
آرمان خندید: «آره… من همیشه قایقهام غرق میشدن، ولی تو قایقهات تا ته کوچه میرفتن.»
هر بار که آسمان میخندید، آرمان حس میکرد بارون بیرون هم باهاش هماهنگ شده.
یه لحظه سکوت شد، فقط صدای بارون بود.
آرمان گفت: «میدونی، این کافه بدون تو فقط یه جای معمولیه.»
آسمان نگاهش کرد، لبخند زد، و گفت: «پس باید همیشه با هم بیایم.»
اون روز، خاطرههای کوچیکشون تبدیل شد به یک پل بزرگ؛ پلی که دلهاشون رو به هم نزدیکتر کرد.
ادامه دارد...
به قلم الی
@ihamim27