هرچه پل پشت سرم هست را خراب کن، نمیخواهم فکر بازگشت به سرم بزند. این را تو بهتر میدانی که چنان هرچه بینمان بود را متلاشی کردهای که هیچچیز نمیتواند آن را مرمت ببخشد. زیرا آنچه بینمان بود، تنها قلب من نبود، بلکه عهد و پیمانِمان بود، تعهد بود و اعتماد بود، چهارچیز که تو در شکستن آنها مهارت داری.
و روزی میرسد که انسان میپذیرد،
بعضی آرزوها قرار است در شکوه یک رویا باقی بماند. نه برای آنکه انسان از تلاش دست کشیده،نه.. بعضی از آرزوها باید آرزو بمانند و انسان خودش میداند که چرا دست از خیرگی به آن برنمیدارد.
وقتی نتونستن گذشتشون و درست کنن وقتی نتونستن به چیزی که میخوان برسن چرا باید بارشون رو دوش ما بریزن چرا باید ما بجاشون برسیم وقتی خودشونم نتونستن.
یه روز بهت گفتم، بنظرت وقتی یه گلبرگ از گل کنده میشه، گل بیشتر اذیت میشه یا گلبرگ؟ اون لحظه بهم خندیدی، اما بعدش یه دستِ گل از بینِ گلای ریزی که رو به رومون بود برات گلچین کردم و گفتم: از نظرِ من گلبرگ بیشتر اذیت میشه، چون گلبرگ نمیخواسته که از گل جدا بشه اما طبیعتش دل کندن از گل بوده، توهم گلِ منی، گلی که طبیعت یه روز ازت جدام میکنه، میسپارتم دستِ باد.. اما دلم میخواد تو، تو زمینِ خودت ریشه کنی، بقدری ریشه کنی که هیچکس نتونه از جا درت بیاره