فکر میکردم اگه سعی کنم همه چی باشم بلاخره حس میکنم کافی ام و برای خانوادم شخص مفیدی باشم ولی تهش فقط خسته تر شدم.
ازم پرسید که خسته شدی دخترم؟
کاش میتونستم بغلش کنم وبگم اره اینقدر خسته شدم که میتونم بدون وقفه یک ماه بخوابم، اره فکرام بدجوری خستم کردن نمیزارن شبا بخوابم فکر اینکه نمیشه دیونم کرده بابا، فکر اینکه نمیتونم ارزوتو براورده کنم شب و روز جگرمو میسوزونه اره بابا بدجوری خستمه، خیلی خستمه... ولی اینا همشون در دلم ماندن گفتنشون فقط تو را ناامید میکرد پس با کلمه ی نه من قوی تر از اینام اتاق و ترک کردم...