این مدت روزهایم را به خستهکنندهترین حالت میگذرانم. وجودم پر از تکرار شده، راستش. و میدانی؟ خستهام از تکرار، از یکنواختی و ملالآور بودن روزهایم. هر روز سر همان ساعت میخوابم و بیدار میشوم، همان کارهای همیشگی را انجام میدهم؛ یک وعده غذا میخورم، آهنگ گوش میدهم، به گربهام غذا میدهم، گریه میکنم، نقاشی میکشم و فکر میکنم؛ فکر، فکر، فکر.
فکر کردن جزئی از روزمرگیام شده، جزئی از اعضای بدنم شده. بدون حتی یک دقیقه نمیتوانم از فکر کردن دست بکشم و حس میکنم اگر فکر نکنم، نمیتوانم نفس بکشم.
شبها را توی حیاط پشت خانهمان میگذرانم. مینشینم و به ستارهها نگاه میکنم، به دیوارها، به خانهی کناریمان که دیدم را از آسمان گرفته، به درختها و به گربهای که هر شب همانجا بالای دیوار دراز میکشد و به آسمان نگاه میکند.
از بلاتکلیفی زندگیام رنج میبرم و همیشه فکر میکنم: اگر نشد؟ اگر قسمت من نبود؟
سرم را بالا میبرم و خدا را مخاطب قرار میدهم و با آرامترین لحن، یک جمله را تا صبح تکرار میکنم:
«چرا من نه؟»
_ستاره
اولین بار میخوام طبق چیزای ترند پیش برم منم این بار میگم اگه کارم بگیره ندارای محلمونو یادم نمیره...