پارسال، محرم بود. تاسوعا و عاشورا، دعا کردم سال دیگه، از خونهی خودمون برم مسجد :)) امسال محرم خونهی خودمونم...
کار توی شهر کتاب رو خیلی دوست دارم. لولیدن لای کتابا... بوی کتابای نو 😍
داشتم گاز رو تمیز میکردم یاد اوایلی که اومدیم خونهی خودمون افتادم. هرکاری میکردم یکی از شعلهها جا نمیرفت. حسن رو صدا زدم بیاد مهندسی کنه که چرا جاش درست نیست. این طفلی داشت سعی میکرد درستش کنه نمیدونم با کدوم عقل ناقصی یهو فندک رو زدم :))))))) بچه برق گرفتش. البته که ضعیف بود ولی خب 😂
کلمات معجزه میکنند.
آدم از خستگی زیاد میمیره یا قویتر میشه؟
اینو از حسن پرسیدم گفت قویتر میشه.
ولی به نظر خودم میمیره.
چو خدا بود پناهت، چه خطر بود ز راهت؟ به فلک رسد کلاهت که سرِ همه سرانی!
هدایت شده از یادداشت های یک جوراب فروش ^_^
دیروز که مسیرمان خورده بود درمانگاه، دکتر یک ساعتی دیر آمد. هر بیمار که میرفت توی مطب حداقل یک ربع بیست دقیقه ی بعد می امد بیرون. صدای همه در آمده بود. خیلی وقت بود گذرم به این جور جاها نخورده بود یا حداقل آدم های مختلف را در یک جمع کنار هم ندیده بودم. آدم های فوق العاده کم صبر، و به شدت بی حوصله. آدم هایی که زندگیشان بر مدار عجله می چرخد و اگر یک ثانیه کارشان زودتر انجام شود احساس پیروزی میکنند.
همیشه با خودم فکر میکردم دکتری که با بیمار حرف میزند، دستورهای دقیق می دهد و برای بیمار وقت اختصاصی قرار میدهد دکتر خوبی باید باشد. دیروز متوجه شدم چقدر معیار و تعاریف ادم ها تغییر کرده ، دیگر حوصله شان نمیکشد. خودشان اینطور دوست دارند که همه چیز خیلی زود تمام شود حتی یک ویزیت پنج دقیقه ای را به پانزده دقیقه ترجیح می دهند.
راستش من فقط یک همراه بودم. نرفتم داخل اتاق و نمیدانم چه حرف هایی بین دکتر و بیماران زده می شد ولی از آدم هایی که دیروز دیدم متعجبم...
احساس میکنم دنیای مدرنیته دنیای سرعت است، و من شبیه هایدی از کوهستانی که سرعت گذر زمانش با مقیاس دویدن پاهای کوچک روی چمن های دامنه کوهستان سنجیده میشد پرت شده ام وسط شهری خاکستری که سرعت بنز و بوگاتی خوشایند آدم هایش است.
~ جوراب فروش
.