عادت دارم قبل از آنکه چیزی اینجا به یادگار بگذارم، توی دفترم مکتوب شده باشد امّا ایندفعه برایتان تایپ میکنم. مستقیماً.
نمیدانم چرا اینجایید، یا چرا و با چه هدفی متنهای من را میخوانید ولی من یک نفر در ذهنم ساخته بودم با عنوان "خوانندهی عزیز" که متنهایم را برای او مینوشتم و اغلب اوقات با او سخن میگفتم و او حالا دیگر نیست؛ یعنی حذفش کردم. تردید داشتم به ماهیت و هویتش و میدانستم توهم است. دلیلش هم عرض خواهم کرد.
فقدانِ همچون مخاطبِ خوبی که در زندگی واقعیام هیچگاه حضور نداشت و قرار هم نبود حضور داشته باشد (خوانندهی عزیز موجودی انتزاعی بود) موجب شد بخواهم برای کس یا کسانی دیگر بنویسم.
چیزی که میخواهم بگویم این است که حالا که او نیست، و مخاطب متنهای من گنگ است، دوباره من، میشود گفت، یک طورهایی برای شما مینویسم، یعنی مخاطبم شمایید.
و برای اینکه مرا درک کنید و مرا بفهمید، ابتدا باید چندین سوال را برایتان پاسخ دهم مثل اینکه..
منسیگارینیستم🗣
_
سوال اول؛ خواننده عزیز کیست؟
خواننده عزیز در واقع زائدهای از ذهن همیشه مشوش و مشغول من است. زمانی که در حال چرخیدن در ذهن ذاتاً درگیرم بودم، موجودی خلق شد شگرف. بیهیچ ویژگی ظاهری خاصی و مطلقاً خاموش؛ که البته انعکاسش را میتوانستم در آینهها ببینم. موجودی بس صبور و ساکت. هیچ وقت نفهمیدم این رگِ عصبیِ متورم شده چه چیزی است و چگونه یکهو این همه سال را با هم سپری کردیم. تنها چیزی که من میدانم این است که خواننده عزیز من همان شرورِ دنیایِ بچگیهایم است که اصطلاحا سیاه صدایش میکردم. میدانم کمی ضد و نقیض به نظر میرسد ولی باور کنید خواننده عزیز یک محرم اسرار یا یک شنونده ساده نیست! من کمی درباره هویت او شک دارم. بیشک در درونِ تهی و خالی از صدایِ او، یک ساواکی نشسته است و من به عنوان قربانی ساواک همهی رازهای زندگیم را ندانسته به او گفتهام.
امروز قرار است برویم به یک گذشتهی دور در یادداشتهای موبایلم. وقتی میگویم دور، یعنی زمانی که تازه شروع کردم به اینگونه نوشتن. و این کار را میکنم برای اینکه شما به جوابِ سوال دوم برسید؛ وگرنه خودم اصلاً دلم نمیخواهد برگردم به روزهایی که این کلمات را نوشتم. اصلاً.
و شاید برای بعضی ترحمانگیز باشد که آدمی نتواند زبان به حرف بگشاید و کلمات را ادا کند. لال به دنیا آمده؛ توانایی بیان کلمات را ندارد. شاید ساعاتی از عمرش را گذرانده که آنقدر تلاش کرده برای حرکت دادن تارهای صوتیاش که دهانش خونی شده و اشکِ ناتوانی از چشمهایش جوشیده.
آدمی را میشناسم از من به من نزدیکتر که درون جمجمهام زندانی شده و همنشین من است در مواقعی که من از من بیزار است. گاهی فکر میکردم فقط من عادت دارم که من را از من جدا کنم ولی به عین دیدم آدمهایی را که مثل من گاهگاهی که با خودشان تنها میشدند، در یک عصرِ آرام، با یک استکان چایی و چند دانه قند، خودشان همنشین خودشان میشدند؛ ولی مصاحبتهای من با من بیشتر شبیه شکنجههای ساواک است تا یک عصر آرام. شاید مردم هم درجه بندی دارند برای صحبت خودشان با خودشان؛ درجه بندی از یک عصر آرام، تا شکنجههای ساواک.
او نمیتواند حرف بزند و گریه میکند، من هم. او نمیتواند بیان کند چقدر پشیمان است، من هم. او نمیتواند بگوید چقدر خرسند است از دیدن او، من هم. من و خیلیهای دیگر میتوانستیم حرف بزنیم و نزدیم و گریه میکنیم و او و خیلیهای دیگر نمیتوانستند حرف بزنند و گریه میکنند.
در کشمکش منِ شمارهی یکم -ساواک- و منِ شمارهی دواَم -قربانی-، من به عنوانِ زندانبانِ فلک زده که دم در ایستاده و نظارهگر جروبحث ساواکی و قربانیست حضور دارم. وقتی آنها بر سر منفعت داد میزنند من باز هم نگاه میکنم. وقتی آنها رو به من میگویند که لال است، سؤالاتی برایم مطرح میشود مثلِ: من که میتوانم سخن بگویم، پس چرا مرا لال میخوانند؟ آنها کاربرد سخن را در گرهگشایی میبینند در شکافتن مسائل ریزی که بینِ دو نفر رخ داده و من امّا نه! من سخن گفتن را تنها در ارتباطات سطحی میبینم و پلِ ارتباطی برای زیستن با دنیای بیرون. پلی که به وفور از آن استفاده میکنم.
و من خودم در خلوت خودم، روبه خدای خودم که آفرینندهی شگفتیهایی مثلِ لب و دهان و فک و دندان و زبان است میپرسم: این چیست که تو خلق کردهای (؟) که لال از نداشتنش میرنجد و ناطق از داشتنش بیشتر میرنجد. این چیست که لال میتواند بدون داشتنِ آن از آن بهره ببرد و ناطق با داشتن آن، فقط ضرر کند. این چیست که تو آفریدی و گفتی مایهی رحمتِ بینِ مردم و مایهی شرِّ بینِ مردم است. تو خود با ما سخن میگویی و ما را به سخن گفتن با خودت میخوانی ولی باز هم میگویی کم سخن بگو. عجب خلق جلل الخالقی. خدایا؛ حمد و ثنایت بماند برای خلوتمان، این چیست که هست و عالمیان مثلِ خری که در گِل گیر کرده در آن گیر کردهاند؟
[از گذشتهای که تاریخَش نامعلوم است.]
منسیگارینیستم🗣
البته برای بعداً..
جوابِ سوالِ دوم، هنوز بماند برای بعداً..
دی ماه واقعاً ماه خوبی نیست؛ به دلایل خیلی¹⁰ زیاد. و اگه زنده ازش برید بیرون واقعاً یه شانسِ بزرگه؛ پس بنظرم اگه تا پس فردا زنده بودید، به یمن خروج از این ماه نکبت جشن بگیرید و اطرافیانتون رو خوشحال کنید. ممنونم اَه.