9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به یادگار از روزی که دی تموم شد و حتی به ساعتم هم رحم نکرد و ساعتم توی این ماه سخت، سکته کرد.
منسیگارینیستم🗣
_
در یکی از متنهایم عبارتی هست با ترکیبِ این کلمات "شاید مردم هم درجه بندی دارند برای صحبت خودشان با خودشان؛ درجه بندی از یک عصر آرام، تا شکنجههای ساواک. " و شاید کمی ساده به نظر برسد (که نیست و این تنها یک زاویه از ماجراست) ولی اینطور بود که سازمان ساواک -نه به معنی آن سازمان منحوس در زمانهی نحس پهلوی، بلکه- به عنوان یک اتاق اعتراف، در ذهن من ساخته شد؛ آن هم با انواع ساواکیها. البته شامل خیلی چیزهای دیگر هم میشد و میشود و احتمالاً خواهد شد. ساواکیها در ذهن من کمین کردهاند برای زندانی کردنِ من، در حالی که من خودم، زندانبانِ یکی از سلولهای سازمانِ ساواک هستم. یک سلول با یک زندانی به نامِ قربانی ساواک.
منسیگارینیستم🗣
_
[هر کس قربانیِ ساواکِ منحصر به فرد خودش را دارد.]
این جمله برای آخر پاراگراف آماده شده بود ولی یکهو از قلمم در رفت و در ابتدای پاراگراف آمد. بگذریم. هرکس در زندگی خودش یک منی دارد که در جستوجوی آن میدود و احتمالاً به آن نخواهد رسید. بگذارید مسائله را برای راحتی شما از دید آموزش و پرورش توضیح بدهم، با یک تطبیقِ خیلی دقیق: هرکسی در زندگی خودش یک منِ آرمانی دارد که غالباً از ابتدای نوجوانی و در کشمکش مسائل مربوطِ به هویت پدید میآید(برگرفته از روانشناسی سال یازدهم). منِ آرمانیِ مربوط به هر کسی قابل احترام است، امّا مال من قابل احترامتر. چرا؟ چون منِ آرمانیِ مردم مینشیند روی یک صندلی سلطنتیِ با یک عالمه جواهرات گرانبها و انسانها جلویش خم و راست میشوند تا خودشان را به او نزدیکتر کنند! اگر کاری کنند که از او دور بشوند، روزها و هفتهها و ماهها خودشان را ملامت میکنند و درکل منِ آرمانیِشان خیلی ناز دارد امّا منِ آرمانی من یک کم متفاوت است.
انسانها برای رسیدن به منِ آرمانیِ خودشان تلاش میکنند و من، منِ آرمانیام را زندانی کردهام. شاید بپرسید چرا؟ من از کجا بدانم؟
متنی که امشب میفرستم، برای شما نه ولی برای من زیباست. احتمالاً گیج بشید یا خسته بشید از این همه رابطههای خسته کنندهای که بیشتر شبیه توجیه. و شاید هم نشید.
منسیگارینیستم🗣
[هر کس قربانیِ ساواکِ منحصر به فرد خودش را دارد.] این جمله برای آخر پاراگراف آماده شده بود ولی یکهو
[شاید بپرسید چرا؟ نمیدانم.]
وقتی کشف کردم قربانیِ ساواک درواقع خودِ آرمانیِ من است، قضیه برایم جالب شد. خیلی جالب. اگر میخواستم اینطور متصور بشوم که قربانیِ ساواک، درواقع خودِ آرمانیِ من است، پس یعنی من به راحتی میتوانستم با پیچاندن در، خودم و خودم آرمانیام را یکی کنم. یعنی خودِ آرمانی من و خودِ واقعی من، دقیقاً یک نفر بودند و من اگر نه خود واقعیام بودم نه خود آرمانیام، پس باید میشدم موجودی مستقل از روانِ خودم در دورافتادهترین قسمتِ داستان، در کناری، و مشاهده میکردم دعوای خودِ واقعی-آرمانیام را با شکنجهگر ساواک که سرِ منِ دورافتادهی زندانبان بحث میکرد. پس دیگر سوال نپرسید. منِ آرمانی و واقعیِ من یک قربانیِ ساواک است.
پس اگر من، قربانیِ ساواک خودم را معرفی کردم، درواقع شما را با چیزی فراتر از من آشنا کردهام. و شاید همهی این کارها برایتان عجیب باشد. برای منم همینطور.