آرزو پنجا بزن ب کارتم بابت اینکه دارم ناشناست حرف میزنم
.
صد میزنم دعا کنی بقیه بیان
رنجِ گرانم را به صحرا میدهم، صحرا نمیگیرد
اشکِ روانم را به دریا میدهم، دریا نمیگیرد
با سنگها میگویم آن رازی که باید با تو میگفتم
سنگیندلا، دستت چرا دستی از این تنها نمیگیرد؟
ای تو پرستارِ شَبانِ تلخ بیماریم! بیمارم
عشقت چرا نبضِ پریشانِ حیاتم را نمیگیرد؟
میآیم و جانم به کف وین پرسشم بر لب که آیا
دوست میگیرد از من تحفهٔ ناقابلم را یا نمیگیرد؟
آیا گذشتند آن شَبانِ بوسه و بیداری و بستر؟
دیگر سراغی خواهشِ جسمت از آن شبها نمیگیرد؟
دیگر غزل از عشقِ من بر آسمانها سر نمیساید؟
یعنی که دیگر کارِ عشق از حُسنِ تو، بالا نمیگیرد؟
هرسو که میبینم همه یأس است و سوی تو همه امید
وین نخل پژمرده مگر در آفتابت پا نمیگیرد؟