رنجِ گرانم را به صحرا میدهم، صحرا نمیگیرد
اشکِ روانم را به دریا میدهم، دریا نمیگیرد
با سنگها میگویم آن رازی که باید با تو میگفتم
سنگیندلا، دستت چرا دستی از این تنها نمیگیرد؟
ای تو پرستارِ شَبانِ تلخ بیماریم! بیمارم
عشقت چرا نبضِ پریشانِ حیاتم را نمیگیرد؟
میآیم و جانم به کف وین پرسشم بر لب که آیا
دوست میگیرد از من تحفهٔ ناقابلم را یا نمیگیرد؟
آیا گذشتند آن شَبانِ بوسه و بیداری و بستر؟
دیگر سراغی خواهشِ جسمت از آن شبها نمیگیرد؟
دیگر غزل از عشقِ من بر آسمانها سر نمیساید؟
یعنی که دیگر کارِ عشق از حُسنِ تو، بالا نمیگیرد؟
هرسو که میبینم همه یأس است و سوی تو همه امید
وین نخل پژمرده مگر در آفتابت پا نمیگیرد؟
اوکی پس دلت خنک نمیشه بزار از ریپورتی در بیاد این بار فیلترش میکنم 🤣🤣
.
ک.یر منم نیستی😘
غـیرِمُمکـن
اوکی پس دلت خنک نمیشه بزار از ریپورتی در بیاد این بار فیلترش میکنم 🤣🤣 . ک.یر منم نیستی😘
فقط میتونم بگم متاسفم برات...
هدایت شده از - غـیرِ مُمکـن
خیلی چیزها را نمی شود شعر کرد ..
غم هایی هست که هیچوقت هیچکس پیش دیگری از آن ها حرفی نزده، واژه هایی هست که هنوز برای شرح احوال ما اختراع نشده اند، بیهوده با هم سخن می گوییم و انتظار فهمیده شدن داریم، آدمیزاد عمیقا تنهاست ..!
مشکل این بود که خودم را با تمام شرایط وفق میدادم؛
مشکل این بود که مدام بودم، در هر شرایطی و همیشه.