eitaa logo
ɪɴɴᴇʀ
326 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
207 ویدیو
3 فایل
شروع کانالمون: 1404/4/14💘🥹 شاید اگر کمی دیرتر می‌رفتی، این هوا تا همیشه بویِ تو را می‌داد.🥲 ناشناس دائمی مون: https://daigo.ir/secret/41711741134 اصکی؟ بنظرت جالبه چنلتُ به فنا بدی؟🤓
مشاهده در ایتا
دانلود
آقای امین نوان میفرماین😁✨ خودم و ازت میگیرم بهترین انتقام:)🦦 @Delbakhtehmagnon
نه دیگه دوری و دوستی هم جواب نمیده😃❤️‍🩹 @Delbakhtehmagnon
بریم پارت؟
__{🤍✨}____________ ظهر شده بود و بوی قورمه سبزی تمام خانه را پر کرده بود. پرنیا مشغول مرتب کردن وسایلش بود و من هم داشتم آخرین مراحل پخت قورمه سبزی را انجام می‌دادم. بوی ترش و خوشمزه آن، اشتهایم را دوچندان کرده بود. همینطور که لیمو عمانی‌ها را توی خورش می‌ریختم، صدای پیامکی از تلفنم آمد. نگاهی انداختم، یاسی بود. “سلام، خوبی؟ الان خونه‌ای؟ یه سر بیام پیشت؟” با لبخندی که روی صورتم نشست، جواب دادم: “سلام عزیزم! آره، خونه‌ام. اتفاقاً پرنیا هم اینجاست. بیا که حسابی خوش می‌گذره.” “عالیه! خودمو می‌رسونم. تا نیم ساعت دیگه اونجام.” با خوشحالی گوشی را کنار گذاشتم. انگار همه‌ی اتفاقات خوب پشت سر هم داشتند رقم می‌خوردند. پرنیا از اتاقش بیرون آمد و پرسید: “کی بود؟” “یاسی بود، داشت می‌اومد اینجا.” چشمان پرنیا برق زد. “یاسی؟ همون که قبلاً در موردش بهم گفتی؟ چقدر خوب!” همزمان که داشتیم میز را برای ناهار آماده می‌کردیم، دوباره صدای زنگ در آمد. این بار یاسی بود. با لبخندی گرم به استقبالش رفتم. “وای! چقدر خوب شد اومدی!” یاسی هم با خوشحالی مرا در آغوش گرفت. “سلام! چه بوی خوبی! معلومه که گشنه‌ام میشه زودتر رسیدم.” نگاهی به پرنیا که از آشپزخانه بیرون آمده بود انداخت و گفت: “اینم که دختر خالته، درسته؟ خوشبختم، من یاسی هستم.” پرنیا هم با لبخند دستش را جلو برد. “سلام، من پرنیا هستم، دخترخاله‌ی آیدا.” بعد از احوالپرسی‌های گرم، همگی دور میز جمع شدیم. بوی قورمه سبزی، همراه با حرف‌های دلنشین و خنده‌هایمان، فضایی گرم و صمیمی را در خانه ایجاد کرده بود. بعد از ناهار، یاسی پیشنهاد داد که کمی قدم بزنیم. “هوا خیلی خوبه. نظرتون چیه یه دوری بزنیم؟ شاید یه کافه خوب هم پیدا کردیم.” پرنیا با اشتیاق قبول کرد. “آره! منم موافقم. خیلی وقته یه هوای تازه نخوردم.” من هم که همیشه آماده‌ی بیرون رفتن بودم، سریع قبول کردم. “عالیه! فقط بذارید من یه لباس عوض کنم.” با هم آماده شدیم و از خانه بیرون زدیم. نسیم خنکی می‌وزید و آسمان آبی پر از ابرهای سفید بود. قدم زدن کنار یاسی و پرنیا، حس خوبی بهم می‌داد در حالی که داشتیم در خیابان قدم می‌زدیم، یاسی گفت: “راستی، شنیدین که سینما یه فیلم خیلی خوب آورده؟ می‌گفتن خیلی قشنگه.” پرنیا با هیجان گفت: “آره! منم شنیدم. دلم می‌خواست برم ببینم. اگه موافق باشین، شاید بعد از ناهار رفتیم اونجا. به یاسی و پرنیا نگاه کردم و لبخندی زدم. “به نظرم عالیه! منم خیلی وقته سینما نرفتم.” در نهایت، تصمیم گرفتیم که بعد از یک گشت و گذار کوتاه در اطراف، به سمت سینما برویم و فیلم را تماشا کنیم. این شروع یک روز پر از اتفاقات خوب و خاطره‌انگیز بود. ادامه دارد ... به قلم (آیدا)
https://abzarek.ir/service-p/msg/2252826 داخل ناشناس بگین چنل و بپاکم؟
آخه نه حمایت میشم نه زیاد میشم کسی عضو نمیشه همش هم لف میدن 💔🥲
۱. آیدی بده عزیزم ۲. حمایت نمیشممممم💔💔💔💔
ای خدا💔 میدونی هیچ انگیزه ای برام نمونده🥲❤️‍🩹
-2147483648_-218763.jpg
حجم: 12.1K
مرسی فداتشمممم 🥺🤍 لینکشو میدی
به خدا هیچ انگیزه ای ندارم💔😔
همسایه ها به قانون ها توجه کنید 🦋 روزی ۲ تا فور هر کی 🦋❤️ فور ها بعد از 25 دقیقه پاک میشه ✨ وسط فعالیت هم فور نزنید اخطار میگیرید😶‍🌫🤍 از ساعت ۱۲ شب به بعد فور نزنین✅ قبل از صبح بخیر هم فور نزنین