ɪɴɴᴇʀ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dy6bh0&btn=ناشناسِ.آوازِ.قو:) جانِ دلم؟💘😌
دوست میدارم نظراتتون و درباره چنل بشنوم🥺✨
#دلباخته_ی_مجنون
_______{🤍✨}____________
#part_7
در آخر مجبور شدم بازومو محکم از دست بیرون بکشم.
از کلاس بیرون اومدم دیدم یاسی روی صندلی ای نشسته و داره برای من دست تکون میده پیشش رفتم و گفت
یاسی: کجایی دختر یک ساعته وایسادم تا بیای
آیدا: برو از داداشت بپرس
یاسی: چیزی شده؟ دعوا کردین؟
آیدا: دیوونه میکنه آدم و بخاطر یه دونه نیمکت دیوونه ام کرد
یاسی: تو که نمیدونی واقعا سره جاش حساسه
آیدا:ولش کن حالا چقدر این استاد شیمی باحال بودا
یاسی: وای خیلی جذاب بود خیلی، شیطونه میگه ....
حامی: شیطونه غلط میکنه با تو
یاسی: هین داداش چرا یهو میای خو
آیدا: با دیدن این پسر سریع رومو برگردوندم تا نبینمش اصلا حوصله شو نداشتم کم باهاش بحث نکردم
حامی:پاشو پاشو خودت جمع کن فکرای شوم نکن که داداشت زود میفهمه
یاسی: چشم داداش جان بیا برو
در حال رفتن بود که یه نگاه مختصری بهش کردم دیدم ابروش واسم بالا داد توی دلم بهش گفتم مرتیکه اسکل فک کرده کیه
کم کم خوراکی هامون و خوردیم و راهی کلاس شدیم و به دلیل اینکه روز اول بود تمام استاد ها نیومده بودن و در کنار استاد کریمی امروز و گذروندیم
زنگ آخر کلاس خورد و در حال جمع کردن وسایلم بودم و کیفم و مرتب کردم و روی دوشم گذاشتم و مقنعه مو هم مرتب کردم و به سمت خروجی در دانشگاه رفتم
یکم منتظر بابام موندم و بالاخره اومد و سوار ماشین شدم
یکم سلام و احوال پرسی کردم که بابام گفت
محمد: خوب دخترم چه خبر از دانشگاه تونستی با محیطش خودت و وفق بدی؟
لبخند مصنوعی زدم و گفتم:
آیدا: آره بابا خیلی خوب بود تازه با یکیم آشنا شدم خیلی دختره خوبیه
محمد: خوب خداروشکر ، بریم زود خونه که مامانت غذا درست کرده که اصلا اوووف!
خندیدم و گفتم
آیدا: اع ؟ یعنی اینقدر بده؟
محمد: نه بابا اتفاقا اینقدر خوشمزه اس اینجوری گفتم
ادامه دارد ....
(به قلم آیدا)
#هرگونه_نشر_و_کپی_ممنوع_میباشد_و_نویسنده_راضی_نیست_و_حرام_است
✍مشکل دنیا این است
که احمق ها کاملا به خود یقین دارند
در حالی که دانایان
سرشار از شک و تردیدند. ..
{Text}