اول از همه بریم سراغ معرفی کردن🥺✨
من آیدا .. هستم از تهران ۱۶ سالمه و به کلاس دهم میرم.
به اینکه سن کمی نسبت به بقیه نویسنده ها دارم ولی قلم خوبی دارم امیدوارم حمایت بشم و از رمان خوشتون بیاد
شخصیت ها داستان:
حامی پناهی: به عنوان دانشجو اما بعدا نقشش تغییر میکنه.
آیدا کاظمی: دانشجو.
یاسمین پناهی: خواهر حامی پناهی و دوست و رفیق آیدا. (به صورت مخفف یاسی صداش میکنن)
آرمان صالحی: دانشجو و بعدا نقشش تغییر میکنه.
روشن گلی : به عنوان مادر حامی و یاسمین. و همسر همایون.
همایون پناهی: به عنوان پدر حامی و یاسمین و همسر روشن.
هومن پناهی: برادر حامی و یاسمین و فرزند روشن و همایون.
حامد پناهی: به عنوان آخرین فرزند از خانواده ی پناهی
ماندانا : هم دانشجویی آیدا و یاسی و رفیق آنها.
فاطمه زهرا: دوست و رفیق آیدا
محمد کاظمی:پدر آیدا
الهه سمیعی: مادر آیدا
سمیرا: در قسمت های بعد مشخص میشود
و کلی. اسم های دیگه که فعلا مشخص نمیشه😁
ژانر رمان:عاشقانه_غمگین_شاد_هیجانی_خنده_دار
https://abzarek.ir/service-p/msg/2252826
تا اینجا هر سوالی در مورد شخصیت و رمان دارین درخدمتم ✨
#دلباخته_ی_مجنون
__{🤍✨}_______________
#part_1
قصه از آنجایی شروع شد که ....
در واقع قصه از آنجایی شروع شد که با چشمانش مواجه شدم🥺
من اگر دل بدهم ، دل نشکستن بلدی؟تا ابد مال تو باشم تو نرفتن بلدی؟بلدی تکیه کنم ، جا نزنی ، ردنشوی؟من اگر شکوه کنم ، دست گرفتن بلدی؟؟؟✨
_ داستان را از جایی تعریف میکنم که میخواهم وارد دانشگاه شوم:
اسم من آیداست از خانواده ی کاظمی ها من دختری تک فرزند هستم و خانواده ای فرهیخته ای دارم.
بعد از ۱۲ سال درس خوندن و ۳ سال در مدرسه ی نمونه دولتی اکنون و امروز میخواهم به دانشگاه بروم
راستش کمی استرس دارم استرس از اینکه یه موقع نتونم موفق شم و ترس و اضطراب از اینکه مسخره بشم توسط اعضای دانشگاه
ولی خوب اعتماد به نفسم را جمع میکنم و با قدرت قوی به ادامه رشته ام میپردازم
بعد از کمی آرایش ملایم میرم سراغ تیپ زدن
اول از همه یک شلوار کرمی تقریبا بلند با کش دور کمر میپوشم شومیز چند رنگم رو میپوشم که زمینه اش یه سبز هم شبیه هست، کفش سفید،شال سبز و یکمی هم اکسسوری استفاده میکنم و در آخر ادکلن مگاماره رو میزنم و در آخر رژ کالباسی رنگم رو روی لب هام میزنم
کمی خودمو نگاه میکنم و میگم جوووون عژب جیگری شدما😍
به دلیل استرس صبحانه نخوردم و مامانم لقمه ای از نان و پنیر و سبزی درست میکنه و به دستم میده و میگه: آخه من قوربون دخترم برم که اینقدر ماه شده حواست به خودت باشه عزیزم بیا اینم لقمه ات بخوریا ضعف میکنی
آیدا: مرسی مامان جون ، چشم تو راه میخورم
محمد (پدر آیدا): نگاش کن این دختر و مث ماه میدرخشه بریم خوشگلم؟ حاضری؟
آیدا:آره بریم بابا جون
(به قلم آیدا)
#هرگونه_نشر_و_کپی_ممنوع_میباشد_و_نویسنده_راضی_نیست_و_حرام_است