گاهی دلم میخواد فقط ساکت باشم…
نه حرفی بزنم، نه توضیحی بدم برای رفتنها، برای سرد شدنها، برای اینهمه خستگی که توی استخونم ریشه داره.
انگار یهجایی وسطِ راه جا موندم، نه امیدی دارم، نه دلیلی برای ادامه.
آدمهایی بودن، اومدن، خندیدیم، رفتن، و من موندم با خاطرههایی که مثل خاری زیر پوستم گیر کردن.
روزها میگذرن، مثل سایه… بیصدا، بیهیجان، فقط با تکرارِ همهی چیزهایی که دیگه هیچ معنیای ندارن.
گاهی دلم برای خودم تنگ میشه، برای اون آدم پرشورِ قدیمی که هنوز باور داشت دنیا میتونه تغییر کنه.
ولی حالا فقط نگاه میکنم به همهچیز و میگم: “چه فرقی میکنه؟”
بقیه لبخند میزنن، منم لبخند میزنم، اما تهِ دلم یه جایی داره آرام میسوزه.
هیچکس نمیفهمه، چون بلد نیستم نشونش بدم. چون خستهم از توضیح دادنِ چیزی که خودم هم نمیفهمم.
و شبها… شبها همهچی برمیگرده.
خاطرهها، صداها، غصهها، حرفهایی که هیچوقت گفته نشدن.
چشامو میبندم و با خودم میگم: شاید یه روزی همهچی درست بشه.
اما همون لحظه یه صدای درونم میگه: “تو دیگه امید نداری، فقط زندهای.”
زندهم، ولی نه مثل قبل.
زندهم چون باید باشم، نه چون خواستم باشم.
و گاهی با خودم فکر میکنم شاید همین سکوت، همین دور شدن، همین خستگی، شکلِ جدیدی از زندگی باشه.
-یه جور تسلیم آرام.
تمامِ چیزی که ساخته بودم، با یه «نشد» فرو ریخت. و من موندم و خاطرههایی که هر روز یادم میدن هیچ چیز دائمی نیست.