تمامِ چیزی که ساخته بودم، با یه «نشد» فرو ریخت. و من موندم و خاطرههایی که هر روز یادم میدن هیچ چیز دائمی نیست.
جواب همهچیز رو با «آره، باشه» میدم. این سادهترین راه برای پوشوندنِ یه طوفانِ بیرونیه.
یه روزی میخواستم دنیا رو عوض کنم، حالا فقط دلم میخواد یه شب، زمان برای یک ثانیه بایسته و من نفس بکشم.
زیادی قوی شدهام، زیادی سکوت کردهام. این دیوارها که ساختم، حالا خودم توشون زندانیام.
هیچکس برای موندن نجنگید. این بزرگترین درسی بود که رؤیاها به من دادن.