یه روزی میخواستم دنیا رو عوض کنم، حالا فقط دلم میخواد یه شب، زمان برای یک ثانیه بایسته و من نفس بکشم.
زیادی قوی شدهام، زیادی سکوت کردهام. این دیوارها که ساختم، حالا خودم توشون زندانیام.
هیچکس برای موندن نجنگید. این بزرگترین درسی بود که رؤیاها به من دادن.
حالا فقط نگاه میکنم. به آرزوها، به فرداها… با یه سکوت سنگین که معنیش فقط «پایان» است.