#دلباخته_ی_مجنون
______{🤍✨}____________
#part_8
بعد از رسیدن به خونه با من حال و احوال پرسی کردم و دستم و شستم و وسایلم رو مرتب کردم و لباسم رو تا کردم
تا اومدم بیرون دیدم بعلهههه مامان خانم خودش و برای بابا ناز کرده و هی اینور و اونور میکنه و بابا هم قربون صدقه اش میره میگه: دورت بگردم عسلم نکن اینجوری دیگه شوخی کردم قوربون قد و بالات
من با دیدن این صحنه اول یکم ریز خندیدم بعد دیگه نتونستم تحمل کنم و قهقه زدم
اینقدری که دلم درد گرفته بود بابا رنگ به رو نداشت و مامان هم میگفت
الهه: زهرمار دختره ی ورپریده آدم پدر و مادرش و دید میزنه؟
آیدا: ببخشید مامان جان صداتونو شنیدم خوب، به ادامه ی کارتون برسید
الهه: دختره ی دم بریده وایسا ببینم
به شوخی دمپاییشو در آورد و الکی دنبالم کرد که دیگه ادامه ندم به کارم ولی من سریع رفتم تو اتاقم و در و بستم کلا مامانم آدمی نبود که منو بزنه و مدام باهاش شوخی میکردم
یکم تو اتاق موندم و بابام با صدای بلندی گفت
محمد: آیدا زنده ای ؟ بچه پاشو بیا بیرون ناهار بخوریم
حین اومدن از اتاق گفتم: آیدا : نه بابا من مردم خودم و زدم به زنده بودن بعدشم من بچه ام؟
محمد: دور از جونت دخترم، آره دیگه بچه ای
آیدا: بابا دیگه سن شوهر گرفتنمه بعد میگی بچه ام
محمد: چشمم روشن شوهر؟ کیس خاصی در نظر داری؟
بعد رو به مامانم کرد و گفت : بیا این همون دختره ایه که میگفت ازدواج نمیکنم
آیدا:نه بابا جان چرا شلوغش میکنی، کیس خاصی در نظر ندارم تا چهل سالگی ور دل خودتم دورت بگردم
محمد : غلط کردی میفرستمت میری ها
هر سه تایی مون زدیم زیر و خنده
مامان ناهار و کشید و هر سه تاییمون مشغول خوردن ناهار شدیم
بعد از اتمام ناهار به اتاقم رفتم که یکم استراحت کنم
پتو رو کشیدم روی خودم و غرق فکر کردن شدم به این فکر میکردم که چقدر مامان و بابا همو دوست دارن و خوشبحالشون کاش منم یکی رو پیدا میکردم که اینجوری قربون صدقه ام میرفت البته اینم بگم دختری نبودم که کمبود محبت داشته باشم نه فقط وقتی سن آدم بالا میره نیاز به همدم داره و اینو خیلی خوب درک میکنم
ادامه دارد ....
(به قلم آیدا)
#هرگونه_نشر_و_کپی_ممنوع_میباشد_و_نویسنده_راضی_نیست_و_حرام_است