#دلباخته_ی_مجنون
_____{🤍✨}____________
#part_9
تو همین فکرا بودم که کم کم چشمام گرم خواب شدم با خودم گفتم ایشالله مامان بابام برای هم بمونن و با تموم شدن این جمله ام به دنیای بی خبری پا گذاشتم و خوابم برد
۳ ساعت بعد:
الهه: ای بابا پاشو دیگه دختر پاشششششوووو گوشیت خودشو کشت
آیدا: هوووم چی شده مامان؟
الهه: هیچی دختره ی تنبل گوشیت داره زنگ میخوره
آیدا: یکم چشمامو مالیدم و گفتم: بده ببینم کیه ، الو سلام
یاسی: زهر مار کجایی تو؟ صد بار زنگ زدم اع
آیدا: تو کیی؟
یاسی: اییششش یادت رفت منو، یاسیم
آیدا: آها آها خوب یاسی جان
یاسی: درد یاسی کجایی خونه ای؟
آیدا: آره چطور مگه؟ وایسا ببینم تو شماره منو از کجا پیدا کردی؟
یاسی: هیچی ، آخه جواب ندادی گفتم شاید بیرونی، شمارتو؟ از مدیر گرفتم
آیدا: نه خونه ام بابا، اوکیه
یاسی: پس چرا جواب نمیدادی
از رختخواب بیرون اومدم و جلوی آینه وایسادم و گفتم
آیدا: خواب بودم
یاسی: از کی خوابی تو؟
آیدا: ای بابا چقدر سوال میکنی دختر فک کنم یکی و دوساعتی خوابیدم
مامانم که صدامو شنیده بود گفت
الهه: یکی و دو ساعت چیه سه ساعته خوابیدی
یاسی: یا ابولفضل نترکی
هر دو زدیم زیر خنده و گفتم
آیدا: کارت و بگو
یاسی: زود میخوای دکم کنی؟
ادامه دارد.....
(به قلم آیدا)
#هرگونه_نشر_و_کپی_ممنوع_میباشد_و_نویسنده_راضی_نیست_و_حرام_است
پارت امروز و بعد از زدن واکسن کزاز میزارم براتون
برای شروع دبیرستان باید واکسن زد😂🤦♀
#دلباخته_ی_مجنون
_____{🤍✨}____________
#part_10
آیدا: نه بابا این چه حرفیه
یاسی: مشخصه، میخواستم بگم که اگر میشه، فردا با هم بریم باغ کتاب
آیدا : پیاده؟
یاسی: ن بابا داداشم میبره
آیدا: با داداشت؟
یاسی: دوست نداری باهاش بریم؟
آیدا: آخه ...
ببین بزار به مامانم بگم بهت خبر میدم
یاسی: انگار میخواد کوه بکنه باشه تا کی خبر میدی؟
آیدا: مرض، نمیدونم حالا زنگ میزنم بهت فعلا
یاسی: زود خبر بده فعلا
آیدا: باشه خداحافظ
____________________________.________________________________
یکم سر و وضعمو درست کردم و به سر و صورتم آب زدم تا خوابم بپره
داشتم از اتاق بیرون میومدم که صدای بابا رو شنیدم
محمد: وای خانوم بیا کمک کن دستم ترکید
مامانم از اون ور میگفت
الهه: دو دقیقه وایسا خوب مرد!
لبخندی زدم و با صدای نسبتا بلند و با لحن خنده گفتم
آیدا: آهای اهالی خونه سلاااام من اومدم با روی خوش اومدم از خواب ناز اومدم
در حین اینکه داشتم با لحن خنده و شعر مانند میخوندم بابام از این ور با کلی خوراکی قر میداد
زدم زیر خنده و با لحن خنده گفتم
آیدا: بابا جون یکم خودتو کنترل کن ایشالله عروسی دخترت اینجوری قر بدی
محمد: آره اون که صد البته آره سرِ عروسی تو .....
یهو دیدم با تعجب به مامانم نگاه میکنه و مامانم چشم و ابرو میاد
بابام هم یهو لحن صحبتش رو تغییر داد و گفت
محمد: وایسا ببینم ورپریده با کی میخوای ازدواج کنی که عروسی رو هم تدارک دیدی؟
من که فهمیدم گاف دادم و با خودم گفتم شوهر کجا بود که عروسی هم باشه با لحن خیلی عادی ادامه دادم
آیدا: خوب بابا جون فعلا که کسی نیست همینجوری الکی گفتم
بعد هم مامانم و هم بابام زدن زیر خنده و منم یه ریز خندیدم ....
(به قلم آیدا)
#هرگونه_نشر_و_کپی_ممنوع_میباشد_و_نویسنده_راضی_نیست_و_حرام_است