eitaa logo
ɪɴɴᴇʀ
341 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
194 ویدیو
3 فایل
شروع کانالمون: 1404/4/14💘🥹 شاید اگر کمی دیرتر می‌رفتی، این هوا تا همیشه بویِ تو را می‌داد.🥲 ناشناس دائمی مون: https://daigo.ir/secret/41711741134 اصکی؟ بنظرت جالبه چنلتُ به فنا بدی؟🤓
مشاهده در ایتا
دانلود
ɪɴɴᴇʀ
آدمای نانازی و خوشگل، آخر اسمشون A داره🌚💘.
اگر گفتین کی؟ خوب من دیگه😌😉 آخر اسمم هم( ا )داره آیدا. البته جهت فان بود😁✨
دوستان حواستون باشه😄🦦
- آریانفریه‌جاتویِ‌پادکستش‌میگه : توروشنی‌ِقلبموگرفتی،پرت‌کردی‌توتاریکی . . همین :)!
خوب خوب پایان تکست 🥺✨
ɪɴɴᴇʀ
خوب!؟ جانم ؟ حرفی سخنی ندارین؟🦦💐
ناشناس پیام میدین انرژی میگیرما😁✨
شرمنده دوستان آیدا رو دارم میکُشم😂😂😂🤦‍♀
خوشگلام تکست ها رو میتونین برای ادیت هاتون استفاده کنین ولی خواهش میکنم اصکی نرین یعنی مثل همینا رو نزارین تو کانالتون روی صحبتم با اونایی هست که چنل تکست دارن ولی اگر فور دادین مشکلی نیست
هر موقع هر زمان کاری سوالی مسخره بازی😂 داشتین داخل ناشناس پیام بدین ناشناس هم پین هست هم تو بیوی چنل گذاشته شده✨
چون خیلی مشتاقین😂🦦 بریم پارت بعدی ؟
_____{🤍✨}____________ الهه: خیلی خوب بیا این سفره رو ببر بنداز رو میز ناهار خوری آیدا: چشم مامان جون بعد از پهن کردن سفره روی میز ناهار خوری بشقاب و قاشق چنگال و پارچ دوغ رو گذاشتم و سه تایی دور هم نشستیم چون ناهار قرمه سبزی داشتیم یه مقدار از غذای ظهر باقی مونده بود که همونو خوردیم مامان بنده خدا از شدت خستگی نتونسته بود غذای جدید درست کنه حالا هر کی بیاد خونه ی ما فک میکنه مامان خانم سرکار میره ولی جواب این سوال یه نه قاطع هست چون مامانم هر روز با توجه به وسواسی که داره البته من بهش میگم وسواس خودش میگه تمیزی خونه رو تمیز و مرتب میکنه و دیگه شب جونی نداره بعد از اتمام شام یکم کمکش کردم و سفره رو پاک کردم و ظرفا رو شستم و در آخر هم لپشو بو.سید.م و شب بخیر گفتم بابا رو هم بغل کردم و شب بخیر گفتم و سمت اتاقم رفتم چون اولین جلسه دانشگاهمون بود استاد تکالیفی نگفته بود و در عوض گفته بود کتاب تهیه کنیم و داخل کلاس خلاصه ای از اون رو بنویسیم و اون نوشته هامون رو به صورت کتابچه در بیاریم خلاصه اینکه یاسی با توجه به این حرف استاد و اینکه من رو به عنوان بهترین دوستش میدونست گفتش بیا با هم به باغ کتاب بریم اما با چه کسیم قرار بود بریم با داداشش کسی که همین امروز باهاش دعوا کرده بودم و مجبور بودم چهره ی مغرورش و دوباره بعد از دانشگاه ببینم خلاصه بعد از اینکه یکم فکر کردم و وسایلم و مرتب کردم و داخل کوله ام گذاشتم تصمیم گرفتم به پدرم هم بگم در کل تمام داستان و بهش گفتم و ... محمد: باشه مشکلی نیست پول و اینا داری؟ آیدا: آره بابا جون ولی خواستی بده زدم زیر خنده محمد: با اسنپ میرین دیگه؟ آیدا: راستش نه بابا جون با داداشش میریم محمد: لازم نکرده خودم میبرمت آیدا: آخه بابا ادامه دارد..... (به قلم آیدا)