دورتون بگردم یه چیزی رو باید بگم میشه لطفا از شخصیت های رمانم و عکسشون اصکی نرین؟ لطفا ممنون میشم✨
#دلباخته_ی_مجنون
___{🤍✨}____________
#part_13
خلاصه بعد از کلی دلقک بازی یاسی خانم اراده کرد که بلند بشه و حاضر شه
منم حدود نیم ساعت داخل گوشی چرخیدم تا این خانم حاضر بشه و بریم باغ کتاب. در آخر بعد از چهل دقیقه زنگ زد و گفتم دم در خونتونیم
دیشب آدرس خونمون و براش تکست دادم.
سریع کیف کوچیکمو برداشتم و به سمت پذیرایی رفتم
به مامانم گفتم
آیدا: مامان ؟ کاری نداری ؟ برم؟
الهه: اع داری میری؟ مواظب خودت باش دخترم حواست به خودت باشه
آیدا: چشم مامان جان خداحافظ
داشتم به سمت در خروجی میرفتم که گفت
الهه: وایسا وایسا آیدا
روم و برگردوندم و دستش یه لقمه خیلی بزرگ دیدم
با تعجب پرسیدم
آیدا: مامان این چیه؟
لبخندی به روم و زد و گفت
الهه: تو که نخوردی صبحانه اتو حداقل این لقمه ی کوکو سبزی و بگیر تو راه بخور
آیدا: الهی دورت بگردم آخه زشته پیش دوستم ...
تا اینو گفتم پرید وسط حرفم
الهه: اولا خدا نکنه دوما وایسا برای دوستتم لقمه بگیرم
آیدا: آخ من قربون مامان مهربونم بشم
الهه: خوبه خوبه خودت و لوس نکن
آیدا؛ وا مامان!؟
الهه: بیا اینو ببر برای دوستت میخوای برای اون پسره هم درست کنم؟
آیدا: مرسی، کدوم پسره؟
الهه : داشش دیگه
آیدا: نه بابا مامان ول کن
الهه: دختر زشته وایسا درست کنم براش
آیدا: مامان من دوست دارم این پسره رو خفه کنم بعد برم براش لقمه ببرم؟
الهه؛ وا؟ چیشده ؟ دعوا کردین؟
آیدا: نه آدم رو مخیه
الهه: از پسر مردم ایراد نگیر شاید خودت اشکال داری
آیدا: وا مامان مثلا من چه مشکلی دارم آخه این چه حرفیه میزنی تو
الهه: با همه مشکل داری دیگه دست خودت نیست
آیدا: باشه مامان جان لقمه رو بده برم وایسادن
لقمه رو داد دستم و گفت
الهه: بیا ، مواظب خودت باش، با کسی دعوا نکنیا
آیدا: انگار بچه ام باشه بابا
با کلی غر زدن بالاخره از خونه بیرون و اومدم و در حیاط و باز کردم و ماشین لنکروز و جلوی در خونه امون دیدم راستش خانواده ی ما هم پولدار بود و وضع خوبی داشتیم و اینا برام عادی بود تا اومدم بیرون یاسی و داداشش از ماشین بیرون و اومدن و سلام کردن
من محو تماشای داداشش شدم که .....
ادامه دارد.....
(به قلم آیدا)
#هرگونه_نشر_و_کپی_ممنوع_میباشد_و_نویسنده_راضی_نیست_و_حرام_است
#دلباخته_ی_مجنون
__{🤍✨}____________
#part_14
اینقدری این پسر خوشگل و جذاب شده بود که اصلا حواسم به صحبت های یاسی نبود و با چشمای درشت به داداشش نگاه میکردم یه آن به خودم اومدم و خودم و جمع و جور کردم و خانومانه سلام کردم به سمت یاسی رفتم و بهش دست دادم و اونم بغلم کرد و بغل گوشم گفت
یاسی: چرا یهو ماتت زد نکنه خوشت اومد
همینطور که بغلش بودم گفتم
آیدا: از کی ؟
یاسی: داداشم دیگه
آیدا: نه بابا یه لحظه تعجب کردم
بالاخره از بغلش بیرون و اومدم و با صدای نسبتا بلندی گفتم
آیدا: بالاخره آدم تعجب میکنه داخل دانشگاه یه جور برخورد میشه بیرون از دانشگاه هم یه جور دیگه
من روی صحبتم با پناهی بود و انگار خودش منظور حرفم و گرفت که گفت
حامی: اگر خیلی دوست داری مثل دانشگاه خشن باهات رفتار کنم
با توجه به این حرفش گفتم
آیدا: مثلا چه غلطی میخوای بکنی هوووم؟
حامی: غلط و که تو میکنی ما فقط تماشا میکنیم دختره ی چش سفید بشین ببینم
آیدا: تو خودت استاد غلط کردنی داداش، نشینم میخوای چکار کنی؟
حامی روش و به سمت یاسی کرد و گفت
حامی: اصلا واس چی به این دختره گفتی بیاد باهامون؟
بعد روش و به سمت من کرد و گفت
حامی: داداش؟
آیدا: مشکل داری خودم میرم والا ، داداش هم تیکه کلاممه
یاسی: بابا بسه دیگه اه شبیه سگ و گربه این چرا؟ داداش بشین ماشین و روشن کن دیر شد
حامی پوزخندی زد و پشت بندش گفت
حامی: به این دوست جونیت بگو
یاسی با صدای بلندی گفت
یاسی: بسسسس کن حامییییییی مگه میخوای باهاش ازدواج کنی هی دربارش نظر میدی؟
با این حرف یاسی گر گرفتم یعنی یجورایی خجالت کشیدم و نشستم تو ماشین
حامی هم حرفی نزد انگار متوجه شد که من خجالت زده شدم چیزی نگفت
دیگه تو راه حرفی بینمون رد و بدل نشد فقط یاسی پیش من صندلیه پشتی نشسته بود که لقمه ایی که مامان درست کرده بود و بهش دادم و در گوشش گفتم به داداشت هم بده اونم همین کار و انجام دادم و اولین گازی که به لقمه زد شروع کرد به تعریف کردن و آی دست پخت مامانت عالیه و اووف چه خوشمزس و کاش بشی زن داداشم و ...
خلاصه شروع کرد به چرا و پرت گفتن و منم با مشتم به پاش میکوبیدم و رنگ عوض میکردم
ادامه دارد ....
به قلم (آیدا)
#هرگونه_نشر_و_کپی_ممنوع_میباشد_و_نویسنده_راضی_نیست_و_حرام_است