میدونین چیه؟
یه وقت هایی یه کار هایی باعث شکستن قلب میشه
مثلا چی؟ لف دادن های الکی ، حمایت نکردنا،فعالیت کردنا و بعدش لف دادنا
چشم درد ها، تلاش کردن ها،تکست گذاشتن ها و کلی تلاش برای رمان خوب و حمایت نکردن از اون ها
دیدین چقدر دلم میشکنه؟ 😔
به اعضای هر یه دونه لف نابود میشم اینو دوست دارین شما؟
معرفت پس کو؟💔😔 کاش حمایت بشم😔
همسایه ها فورم پاک نشه (صحبت جدی هست ربطی به چنل نداره)
سکوت میکنم درست ولی هیچ کس نمیدونه پشت لبم چقدر حرف واسه ی گفتن دارم...😔✨
@Delbakhtehmagnon
#دلباخته_ی_مجنون
__{🤍✨}____________
#part_15
در آخر یاسی خانم با اخم و تحکم داداشش که گفت بسته یاسی ساکت شد و مشغول خوردن لقمه شد
منم بیرون و نگاه میکردم و موسیقی رو تو ذهنم مرور میکردم
حدود یک ساعت و نیم تو ماشین بودیم و بالاخره رسیدیم با کلی ترافیک و شلوغی ...
در آخر حامی یه جای پارک و پیدا کرد و ماشین و اونجا گذاشت و خطاب به ما گفت
حامی: رسیدیم بپرین پایین
در حال پیاده شدن از ماشین بودم که یهو دوچرخه ای پیچید جلوی پام من اصلا اون دوچرخه رو ندیده بودم و گرنه جا خالی میدادم همین باعث شد که اون بخوره به من و من با کتفم بخورم زمین
اون دوچرخه سوار هم افتاد رو زمین تقصیر کار هم خودش بود نباید از پیاده رو میرفت
حامی سریع اومد سمت و دستم و گرفت که کمکم کنه و بلندم کنه یاسی هم اومدم کمکم کرد
دوچرخه سوار با یه ببخشید کوتاهی سریع رفتش و من موندم با بدن درد
سرم محکم به جدول پیاده رو خورده بود و سرم گیج میرفت یه لحظه حس کردم خون از سرم میاد انگار حامی هم اینو متوجه شده بود که دستش و به سرم و زد و خون و دید
تکونم داد و گفت
حامی: آیدا آیدا؟ خوبی؟؟؟ دختر خوبی؟
از این ورم یاسی هی این جمله رو میگفت
آخر سر دیگه دووم نیاوردن و حامی من و بغل کرد و دستش و زیر با.sنم گذاشتم و منم تو بغلش کشید هرم نفس های داغش به صورتم برخورد میکرد و این باعث میشد چشمام و ریز کنم صدا ها برام نا مفهوم شده بود و سرم گیج میرفت و صدای خوبی خوبی تو گوشم پژواک میشد در آخر چیزی نفهمیدم و بیهوش شدم
______________________________________________________________
با سوزش چشمام و دستم آروم چشمام و باز کردم و دیدم یکی جلوم دستاش و هی تکون میده به خاطر سوزش چشمام پلکمو باز و بسته کردم و دیدگاهم تار شد چن مرتبه این کار رو تکرار کردم که متوجه شدم حامی دستش و جلوی صورتم تکون میده که ببینه هوشیارم یا نه وقتی فهمید هوشیارم پوزخندی زد و گفت ...
ادامه دارد ...
به قلم (آیدا)
#هرگونه_نشر_و_کپی_ممنوع_میباشد_و_نویسنده_راضی_نیست_و_حرام_است