#دلباخته_ی_مجنون
______{🤍✨}_______________
#part_3
آیدا: نظر لطفته عزیزم
یاسی : با هم دوست بشیم؟
آیدا: چرا که نه خیلی باحالی
یاسی:فدات خوشگلم،
با صدای بلند مردانه ای سرم رو کج کردم که پسری به ما نزدیک میشد
حامی: یاسی جان باز دوست پیدا کردی دختر بیا بریم تروخدا باز دردسر
یاسی: اهم اهم ایشون آیدا هستن داداش خیلی دختر خوبیه باهاش دوست شدم مث بقیه نیستش
آیدا جون این داداش غد و مغرورمه
حامی: خوش اومدی
آیدا: متشکرم،
دستش رو به سمت من دراز کرد که باهاش دست بدم اما من این کار رو نکردم راستش آدم مذهبی نیستم و نمیخوام هم توهین کنم ولی خوب چه لزومی داره به یه پسر غریبه دست بدم انگاری خودش متوجه شد که گفت
حامی: خوب خانم خانما بفرمایین از این طرف اگر میخواین وایسید از کلاس جا میمونیداااا
همراه با یاسی وارد راهرو شدم و حیف شد که نتونستم کیک و آبمیوه ام رو بخورم تا هنگام رسیدن به راهرو و گذر کردن از پله توی فکر بودم تا جایی که یاسی محکم به پهلوم و زد و گفت
یاسی:کجایی دختر؟
آیدا: آخ پهلوم و ترکوندی داشتم فکر میکردم خوب
یاسی: عاشق شدی رفت؟ فک کنم از داداشم خوشت اومد
آیدا: واااا! یاسی جون این حرفا چیه من اصلا اهل این کارا نیستم
یاسی: ببینیم و تعریف کنیم فقط بگم که دخترای زیادی منتظر تایید داداشم هستن
آیدا : زیر لب گفتم خوب به من چه داداشت برای خودت ولی جوری گفتم که نشنید
حالا فکرم در مورد چی بود؟ اینکه این پسر چقدر جذابه چقدر قد و بالای خوبی داره وااای از اون چشماش هر دختری رو به خودش جذب میکنه بعد از این فکرا با خودم گفتم دختر خودت و جمع کن تو اهل این کارا نیستی که اگر اینجوری باشه اینجا کلی پسر داره و اینطوری شد که کلا از فکرش اومدم بیرون و ...
(به قلم آیدا )
#هرگونه_نشر_و_کپی_ممنوع_میباشد_و_نویسنده_راضی_نیست_و_حرام_است
ɪɴɴᴇʀ
چشم واقعا بزارم؟ حمایت میکنین؟ یکم زیاد شیم چشم میزارم
راجب به عکس از شخصیت ها هم بگم: چشم حتما میزارم ، امروز اگر فرصت کنم میذارم چون همه چی حاضر و آمادس🥺✨
دورتون بگردم.✨
چقدر زیاد شدیم ذوق کردم بمونین🤍
یکم استراحت کنم میام عکس از شخصیت های جذابمون میزارم🥺
اینایی که گذاشتم شخصیت های اصلی داستان هستن🥲
ولی کلی شخصیت دیگه داریم که فعلا داخل رمان قرار نمیدمشون
ایشالله قسمت های بعدی✨🤍