ɪɴɴᴇʀ
#دلباخته_ی_مجنون __{🤍✨}_______________ #part_1 قصه از آنجایی شروع شد که .... در واقع قصه از آنجایی ش
پارت اول برای افراد جدید 🥺🤍
#دلباخته_ی_مجنون
__{🤍✨}____________
#part_17
حامی در حال رفتن این شعر و زیر لب میخوند و میگفت
حامی: ما رفتیم بای بای آها آها آها آها ما رفتیم بای بای
با لحن میخوند و میرفت من و یاسی هم زدیم زیر خنده و یاسی گفت
یاسی: یه تختش کمه به قرآن
اومدم بگم بابا این موقعی که نوزاد بوده عقلش کامل تشکیل نشده که یکم خجالت کشیدم درسته درباره داداشش خودش یه چیزی گفت ولی درست نبود من چیزی بگم و سکوت کردم و لبخند زدم
______________________________________________________________
یکی و دو ساعتی تو بیمارستان بودیم و تا تموم شدن سِرُمَم منتظر بودیم و بالاخره پرستار اومد و سرم و از دستم در اورد و از تخت بیمارستان پایین اومدم و با سرگیجه راه رفتم اگر اون موقعیت یاسی نبود احتمال داشت با مخ دوباره بخورم زمین سریع اومد دستم و گرفت و کمکم کرد و زیر لب غر غر کرد و گفت
یاسی: چرا مواظب خودت نیستی تو؟
آیدا: دوچرخه یهو پیچید جلوم من چکار کنم؟
یاسی: عقل کل دوچرخه رو نمیگم الان و میگم
آیدا: ببخشید دیگه سرگیجه ام دست خودم نیست
یاسی: یه متر زبون داره خانم واقعا که
آیدا:خیلی خوب بحث نکن با من
یاسی: چکارت کنم ، مثل خودم لجبازی دیگه
آیدا: بله همینه که هست
تا جایی که ماشین و پارک کرده بود دستم و گرفته بود که سرم گیج نره بعدش نشستم تو ماشین و سرم به شیشه ی ماشین تکیه دادم و به بیرون خیره شدم که حامی گفت
حامی: حیف شد نتونستیم بریم باغ کتاب
یاسی:داداش الان باز نیست ؟
حامی: باز که هست ولی خانمِ دست و پا چلفتی نمیتونه بیاد
آیدا: هوووی چی میگی دست و پا چلفتی خودتی مردک
یاسی: داداش چرا نمیتونه بیاد چیزیش نیس که
حامی: چه زودم گارد میگیره (خطاب به آیدا) نه حالش خوب نیست درست نیس بریم الان دوباره یچیزیش میشه خانوادش یقه ی منو میگیرن
آیدا: چقدرم تو آدم گردن گیری هستی
سریع از کوره در رفت و با صدای نسبتا بلندی گفت
حامی: ساکت میشی یا بیام عقب ساکتت کنم؟
یاسی: داداش چته؟؟؟ چرا دعوا داریییی؟
حامی: د آخه لال نمیشه حتما باید یه دونه بکوبونم تو دهنش هی شر و ور میگه
آیدا: گمشو بابا مرتیکه غلط میکنی دست رو من بلند کنی تو کی من باشی مثلا؟
حامی: کاری میکنم سرتو نتونی بالا بگیری حالا وایسا
آیدا: بچرخ تا بچرخیم.....
ادامه دارد ....
به قلم(آیدا)
#هرگونه_نشر_و_کپی_ممنوع_میباشد_و_نویسنده_راضی_نیست_و_حرام_است
روزتون سرشـٰار از شادي و زیبـٰایی 🌸🏹
تـاریخاِمروز :
چهارمازمردادماهتابستـٰانِهزاروچهارصدوچهآر 🐻✨ 𓏲ּ ִ֗>>>
@Delbakhtehmagnon
#دلباخته_ی_مجنون
__{🤍✨}____________
#part_18
اون روز گذشت و ما نتونستیم به باغ کتاب بریم ولی در عوضش یاسی خودش رفته بود و برام کتاب و گرفته بود
وقتی رفتم خونه مامانم خیلی ناراحت شد گفت چرا اینقدر بی حواسی و بی دقتی و خلاصه اون روز به خیر گذشت
فرداش دانشگاه نرفتم و غیبت خوردم اینقدری که سر درد داشتم که نتونستم برم
______________________________________________________________
پس فردا:
بچه ها در حال گپ زدن بودن و ...
یاسی: اع داداش آیدا هم اومد میرم کتاب و بهش بدم
حامی: اوکیه
و بعد رو به آرمان کرد و گفت
حامی: اصلا از این دختره ی نچسب خوشم نمیاد دلم میخواد سرش و بکوبونم به دیوار
آرمان: مگه روانیی تو؟ چکار دختره داری؟
حامی: رو مخمه
آرمان: دختر به این خوبی تو مشکل داری بابا ، وگرنه اینو رو هوا میزنن
حامی با پوزخند گفت: آره دیدم پسرا دورش حلقه زدن تا جواب بله و بگیرن
آرمان: حالا باز تو مسخره کن چهار سوا دیگه مشخص میشه الان کسی نمیشناستش که
حامی: آره کی حاضره با این نچسب وارد رابطه بشه
آرمان: هعی خدا از دست تو من میرم یه چیزی بگیرم بخورم چیزی نمیخوای؟
حامی: وایسا ببینم نه نمیخورم، کوفت بخوری، تو از این دختره خوشت اومده؟
آرمان: زهرمار، کدوم دختره ؟
حامی: آرمان خودت و نزن به کوچه ی علی چپ همین دختره ی نچسب و میگم دیگه
یکم دستپاچه شد و مِن مِن کرد و گفت
آرمان: نه بابا
حامی: رفیق دروغم بلد نیستی بگی خب بگو خوشم اومده ازش
آرمان: نمیدونم این حسم دوست داشتنه یا نه ولی به هر حال من رفتم
حامی: آره هی بپیچون، مرتیکه عاشق آدم فروش
.........
بعد از چند دقیقه صحبت کردن با یاسی و کتاب و جزوه ای رو که خریده بود و بهم داد و گفت
یاسی: بهتری دورت بگردم سرت درد نمیکنه؟
آیدا : فدات بشم آره بهترم عزیزم دیشب از سر درد دو تا مسکن خوردم
یاسی: ای وای من ایشالله بهتر شی بریم بشینیم
به سمت نیمکتمون رفتیم که آقای پناهی .....
ادامه دارد ...
به قلم (آیدا)
#هرگونه_نشر_و_کپی_ممنوع_میباشد_و_نویسنده_راضی_نیست_و_حرام_است