اینایی که گذاشتم شخصیت های اصلی داستان هستن🥲
ولی کلی شخصیت دیگه داریم که فعلا داخل رمان قرار نمیدمشون
ایشالله قسمت های بعدی✨🤍
#دلباخته_ی_مجنون
_________{🤍✨}_____________
#part_4
در کلاس باز بود کل کلاس پر بود از دختر و پسرایی که عاشق و شیفته ی هم بودن خنده ای روی لبم اومد از کار هاشون و با خودم گفتم سینگلی و عشق است و روی صندلی شماره ی ۴ نشستم یه لحظه سنگینی نگاه کسی رو حس کردم و این باعث شد که سرم و بالا ببرم و به صورت همون پسر خیره بشم یکمی صورتش به قرمزی میزد خیلی آروم طوری که فقط خودم بشنوم گفت :
حامی: جای اشتباهی نشستی جای من و رفیقم اینجاس لطفا بلند شو
از این همه پروییش تعجب کردم چطور جرات کرده بود به من دستور بده؟
آیدا : این همه جا خوب برو رو اون صندلی بشین حتما باید اینجا بشینی ؟
حامی: نه مث اینکه قشنگ نفهمیدی اینجا جایگاه مخصوص منه یعنی حامی پناهی
پسری که تازه باهاش آشنا شده بودم و فهمیده بودم که فامیلییش پناهی هست با لحن تندی گفتم:
آیدا: ببین آقای پناهی من مث شما نفهم نیستم میفهمم چی میگی ول جایگاه و اینا... وا مسخره بازیه مگه برو اونجا بشین خوب انگار این صندلی رو خریده و با یه لحن مسخره ای اداشو در اوردم (جایگاه منه)
حامی: دختره ی نفهم گفتم پاشوووووووو ادای من و در میاری تیکه تیکه ات میکنم
اولش یکم ترسیدم آخه صورتش خیلی وحشتناک شده بود صورتش کاملا قرمز بود ولی سعی کردم خودم و شجاع نشون بدم
آیدا: درست حرف بزنا میگیرم میزنمتاااا جوجه
حامی: روش و برگردوند و چنگی به موهاش زد نگاه کن به من میگه جوجه تو خودت اندازه ی فنچی بیا برو فنچ کوچولو تا زورم و بهت نشون ندادم
آیدا: گمشو بابا پسره ی....
اومدم فحش بدم دیدم که دستش و برد بالا که یکی بکوبونه تو صورتم
چشمام و محکم بستم و ....
(به قلم آیدا)
#هرگونه_نشر_و_کپی_ممنوع_میباشد_و_نویسنده_راضی_نیست_و_حرام_است