#دلباخته_ی_مجنون
__{🤍✨}____________
#part_19
پناهی تنه ای بهم زد و همین باعث شد چند قدم به عقب برم و درست بغل گوشم پچ زد
حامی: چطوری خانم دست و پا چلفتی!؟
بعد سرشو دور کرد و نیشخندی زد
یاسی: باز چته داداش؟
حامی: من!؟ من طوریم نیس که گفتم احوالشو بپرسم ظاهر از من و تو سالمتره
از کوره در رفتم و گفتم
آیدا: کم به پر و پای من پبیچ حوصلتو ندارم فک کرده کیه
حامی : هر کی باشم از توعه دست و پا چلفتی بهترم
دستمو مشت کردم و سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم
یاسی خطاب به من گفت : بیا بشین دورت بگردم الان ضعف میکنی و خطاب به داداشش گفت: بس میکنی حامی! ؟
حامی: دورت بگردم؟ هع (به لحن مسخره کننده ای)
مشتمو باز کردم و با انگشت اشاره ام به طرف حامی گفتم
آیدا: انقدر به پر و پای من نپیچ و گرنه من و میمونم و تو
با لحن مسخره کننده ای گفت
حامی: جوووون جیگر میخوای بخوری منو؟
مشتمو محکم به قفسه ی سینه اش کوبیدم و گفتم
آیدا: خفه شووو عوضی همچین مالیم نیستی کثافت
قضیه به جاهای باریک کشیده شده بود که آرمان سر رسید
آرمان: باز چه مرگته پسر ، حوصله ات سر رفته باز به این دختر گیر دادی!؟
حامی: مشکلی داری شما؟
آرمان: آره دیگه بس کن
حامی: ( با لحن خنده دار گفت) چشم عباس آقا چون شما گفتی چشم
آرمان: مسخره بازی در نیار برو بشین
نفسمو فوت کردم و حرصی نگاهی بهش انداختم و تو دلم گفتم: عجب آدم مسخره ایه و کنار یاسی نشستم
امروز هم تموم شد و به خیر گذشت رفتم خونه و با ..... مواجه شدم....
ادامه دارد....
به قلم (آیدا)
#هرگونه_نشر_و_کپی_ممنوع_میباشد_و_نویسنده_راضی_نیست_و_حرام_است