eitaa logo
ɪɴɴᴇʀ
337 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
195 ویدیو
3 فایل
شروع کانالمون: 1404/4/14💘🥹 شاید اگر کمی دیرتر می‌رفتی، این هوا تا همیشه بویِ تو را می‌داد.🥲 ناشناس دائمی مون: https://daigo.ir/secret/41711741134 اصکی؟ بنظرت جالبه چنلتُ به فنا بدی؟🤓
مشاهده در ایتا
دانلود
برعکس عاشق چی میشه؟؟ {قشاع}✨💐 @Delbakhtehmagnon
۱. چرا اتفاقا دریا منظورمه ۲. فراموش کردم وگرنه همیشه به یادشم به اینکه دسترسی بسته
__{🤍✨}____________ پناهی تنه ای بهم زد و همین باعث شد چند قدم به عقب برم و درست بغل گوشم پچ زد حامی: چطوری خانم دست و پا چلفتی!؟ بعد سرشو دور کرد و نیشخندی زد یاسی: باز چته داداش؟ حامی: من!؟ من طوریم نیس که گفتم احوالشو بپرسم ظاهر از من و تو سالمتره از کوره در رفتم و گفتم آیدا: کم به پر و پای من پبیچ حوصلتو ندارم فک کرده کیه حامی : هر کی باشم از توعه دست و پا چلفتی بهترم دستمو مشت کردم و سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم یاسی خطاب به من گفت : بیا بشین دورت بگردم الان ضعف میکنی و خطاب به داداشش گفت: بس میکنی حامی! ؟ حامی: دورت بگردم؟ هع (به لحن مسخره کننده ای) مشتمو باز کردم و با انگشت اشاره ام به طرف حامی گفتم آیدا: انقدر به پر و پای من نپیچ و گرنه من و میمونم و تو با لحن مسخره کننده ای گفت حامی: جوووون جیگر میخوای بخوری منو؟ مشتمو محکم به قفسه ی سینه اش کوبیدم و گفتم آیدا: خفه شووو عوضی همچین مالیم نیستی کثافت قضیه به جاهای باریک کشیده شده بود که آرمان سر رسید آرمان: باز چه مرگته پسر ، حوصله ات سر رفته باز به این دختر گیر دادی!؟ حامی: مشکلی داری شما؟ آرمان: آره دیگه بس کن حامی: ( با لحن خنده دار گفت) چشم عباس آقا چون شما گفتی چشم آرمان: مسخره بازی در نیار برو بشین نفسمو فوت کردم و حرصی نگاهی بهش انداختم و تو دلم گفتم: عجب آدم مسخره ایه و کنار یاسی نشستم امروز هم تموم شد و به خیر گذشت رفتم خونه و با ..... مواجه شدم.... ادامه دارد.... به قلم (آیدا)
لف؟...💔
تازه داره هیجانی میشه لف ندین💔🤦‍♀
__{🤍✨}____________ با چی مواجه شدم؟ بعلهههه مامان و بابا بحثشون شده و مدام داد و بیداد میکنن انقدری صداشون زیاد بود که متوجه ی حضورِ من نشدن در آخر با صدای بلندی گفتم آیدا: چه خبرتونهههه چرا اینقدر داد میزنین مامان با عصبانیت رو به بابا گفت الهه: الهی ذلیل شی مرد که آبرو برامون نذاشتی بابا هم با عصبانیت در جوابش گفت محمد:بیا برو اینقدر نرو رو مخ من زن کار دست خودم میدما الهه: هر غلطی دوست دارم بکن بالاخره ساکت شدن و با اخمای تو هم رفته کارشون و انجام میدادن منم که طبق عادت یکم استراحت کردم و به تکالیفم رسیدم جزوه هامو مرتب کردم و یه تحقیق در مورد بهره وری نوشتم و کم کم چشمام گرم شد، خسته شده بودم و دلم یه خواب درست و حسابی میخواست مسواکمو زدم و به سمت آشپزخونه رفتم که از یخچال آب بردارم صدای گریه ی ضعیفی رو شنیدم اولش به خودم و گوشام شک کردم ولی بعدش که دقت کردم دیدم نه واقعا صدای گریه اس با خودم گفتم بیخیال و آب و از یخچال برداشتم و یه قلپ خوردم و به سمت اتاقشون رفتم یکم در و باز کردم و از لای در دیدم که ... مامان گریه میکنه و بابا مهربونم هم بغلش کرده و موهاش نوازش میکنه و بعد از هر قربون صدقه رفتن مامان و سعی کردن در آروم کردنش بوسه ای روی موهاش میزنه حقیقتا دلم ضعف رفت و با عشق بهشون نگاه کردم و به سمت اتاق خودم رفتم درست نبود وقتی در آغوش همن من نگاشون کنم و از یه طرف هم دلم برای مامانم سوخت و گفتم چقدر خوبه که موقعی که دلش گرفته و غم داره یا بغضی داره یه نفر رو داره که حامیشه و کنارشه، برای من که تک فرزندم خیلی سخته تنهایی و یه وقتایی حس تنها ترین آدم روی زمین رو میکُنم تو همین فکرا بودم که چشمام گرم شد و خوابم برد.... ●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●● فردا .... ساعت ۷ صبح بیدار شدم و حاضر شدم و طبق معمول راهی دانشگاه شدم و دوباره قیافه ی نحس پناهی رو دیدم اصلا ازش خوشم نمیاد و فقط بخاطر خواهرش تحملش میکنم و گرنه تا الان کشته بودمش به در ورودی راهرو که رسیدم دیدم کنار خواهرش وایساده و چپ چپ نگام میکنه تا اومدم برم سمت یاسی که باهاش حال و احوال پرسی کنم آقای صالحی به سمتم اومد..... ادامه دارد ... به قلم(آیدا)
شرمنده مثل اینکه پارت اشتباهی گذاشته بودم😂🤦‍♀
__{🤍✨}____________ وقتی نزدیکم شد یکم به سمتم خم شد و با لبخند زیبایی گفت: آرمان: خانم کاظمی بهترین؟ آیدا: ممنونم ازتون لطف میکنین فامیلیم رو صدا نزنین همون آیدا راحت ترم آرمان: بله چرا که نه آیدا خانم، به چیزی نیاز ندارین؟ خوراکی، استراحتی، ماساژی لبخندی زدم و گفتم آیدا: نه ممنونم ازتون ماساژ میخوام چکار ؟ و بعد خنده ی ریزی کردم حامی اومد و خطاب به رفیقش (آرمان) گفت حامی: حالا یه دوچرخه بهش خورده تریلی نخورده بهش که بخوای ماساژش بدی آیدا: آره تریلی خوردم بهم به تو چه اصلا برای چی تو همه ی موضوع ها دخالت میکنین ؟ نخود هر آش به سمت کلاس رفتم و روی صندلیم نشستم حامی پیشم اومد و سرش و خم کرد و با لحن آرومی زیر گوشم پچ زد حامی: کوچولو خودت نخود هر آشی دفعه ی بعدی تکرار نشه منم مثل خودش بدون اینکه بهش نگاه کنم و خیلی آروم گفتم آیدا: مثلا تکرار شه میخوای چه غلطی کنی حامی:دختره ی چشم سفید غلط و که تو میکنی آیدا: اشتباه نکن استاد غلط حامی: الان که استاد میاد بعد از تموم شدن کلاس تو حیاط دو نفره حرف میزنیم استاد و بهت نشون میدم چشم سفید یکمی ترسیدم و گفتم یعنی چکارم داره ولی به خودم مسلط شدم و گفتم هیچ غلطی نمیتونه بکنه و با خیال راحت به سخنان استاد و درس گوش دادم درس این زنگ و خوب گوش دادم خیلی سخت بود و مدام به ساعت نگاه میکردم تا تموم بشه این کلاس خوراکیم رو از کولم برداشتم و داشتم به سمت در خروجی کلاس میرفتم که یه نفر بازوم گرفت برگشتم و حامی رو دیدم حامی: کجا خانم کوچولو بشین دو کلام حرف بزنیم بعد فرار کن بازوم و از دستش کشیدم و با حرص گفتم آیدا: اولا فرار نکردم دوما کوچولو خودتی حامی: میخوای نشونت بدم که بزرگم یا کوچیک ؟ مرت.یکه ی بی.شعور من و گیر انداخته بود فکر میکرد منظورش و نفهمیدم ولی من کامل متوجه شدم که چه فکر شومی داره آیدا: برو به دوست دخترات نشون بده مرت.یکه ی بی ادب حامی : به تو ربطی نداره اصلا ولش بیخیال، خوب گوشات و باز کن ببین چی میگم دور و بر من نمیپلیکی حوصله تو ندارم آیدا: نه اینکه من حوصله ی تو و اون ریختت رو دارم یکم جلو اومد و با لحن شیطنتی گفت حامی: نکنه ..... ادامه دارد.... به قلم (آیدا)
شکست عشقی؟ ن بابا من از بهترین دوستام ضربه خوردم🥲. @Delbakhtehmagnon