ɪɴɴᴇʀ
تو؟! درمون هرچی درد🫂 @Delbakhtehmagnon
تو؟! آرامش بخش حال بدیام🫀🫂
@Delbakhtehmagnon
آمَدی جانَم بِه قُربانَت وَلی حالا چِرا !؟
بی وَفا حالا کِه مَن اُفتادِه اَم اَز پا چِرا؟!
@Delbakhtehmagnon
#دلباخته_ی_مجنون
__{🤍✨}____________
#part_23
آرمان: در ضمن هر موقع اذیتت کرد لازم نیست خودت و خسته کنی یا باهاش جر و بحث کنی کافیه یه ندا به من بدی همه چی حله خانم خوشگله
آیدا: خیلی ممنون آقای صالحی
آرمان: آرمان بگین راحت ترم البته هر جور خودتون صلاح میدونین
من و منی کردم و گفتم
آیدا: آقا آرمان ممنونم که حواستون به من هست
آرمان: فدای شما، لیاقت خانم خوشگله ای مثل شما بیشتر از این حرفاس
حس کردم خیلی داره خودمونی میشه گفتم
آیدا: من برم یاسی منتظرمه
آرمان : بله بله فعلا
آیدا: فعلا
ازش دور شدم ...
■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
امروز هم گذشت و راهی خونه شدم
از آرمان دور شدم و در حالی که هنوز کمی از حرفهایش در گوشم تکرار میشد، به سمت در خروجی دانشگاه رفتم. “خانم خوشگله”… “لیاقت خانم خوشگلهای مثل شما بیشتر از این حرفاست.” این حرفها یه حس خوش آیندی بهم دست داد . از یک طرف از حمایتش خوشم میآمد، اما از طرف دیگر، حس میکردم زیادی خودمونی برخورد میکنه
یاسی جلوی در منتظرم بود. تا من رو دید، با لبخند همیشگیاش جلو آمد.
یاسی: کجا بودی آیدا؟ نیم ساعته منتظرم.
آیدا: ببخشید عزیزم، آرمان صالحی رو دیدم، چند کلمه باهاش حرف زدم.
اخمهای یاسی در هم رفت: آرمان صالحی؟ چیکار داشتی باهاش؟
آیدا: هیچی بابا، داداشت داشت اذیتم میکرد، اونم اتفاقی دید و اومد کمکم.
یاسی نفس راحتی کشید: آها ای بابا از دست این داداشم ، خوبه. داشتم نگران میشدم.
آیدا: نگران چی؟
یاسی:هیچی گفتم داداشم باز دعوا راه نندازه
آیدا: اون که کارِ هر روزشه
یاسی: آره بیخیال ، وایسا ببینم چرا داریم پیاده میریم
آیدا: نگو که میخوای من و با ماشین داداشت برسونی
لبخند پهنی زد و با لحن مسخره کننده ای گفت
یاسی: دیگه عشقم باید تورو با داداشم آشنا کنم دیگه....
ادامه دارد. ..