دختر بودن، قصهایست که از نخستین نفس، با زمزمهای از بایدها آغاز میشود؛
باید قوی باشی، اما نه آنقدر که سایهات سنگین شود بر دلها.
باید زیبا باشی، اما نه آنقدر که نگاهها گمراه شوند.
باید نجیب باشی، اما نه آنقدر که صدایت خاموش گردد در غوغای جهان.
باید مستقل باشی، اما نه آنقدر که تنهایی، ردای همیشگیات شود.
دختر بودن، یعنی جنگیدن بیسلاح با آینهای که گاه بیرحم است،
با صدایی که در گوش زمزمه میکند: «کاش اندامت کمی دیگرگون بود»،
با نگاهی که بیاجازه قضاوت میکند،
با واژههایی که چون تیغ، بر روح نقش میزنند: «دختر باید اینگونه باشد...»
دختر بودن، یعنی هزار بار خود را درونت جمع کنی،
و باز، کسی بیپروا بگوید: «چرا اینقدر سردی؟»
هزار بار دلات بشکند،
و لبخند بزنی، تا مبادا کسی بپرسد: «چه شده؟»
دختر بودن، یعنی آرزوی شنیدن یک جمله ساده: «میفهممت... بیآنکه چیزی بگویی.»
یعنی پناه بردن به گوشهای امن،
جایی که بتوانی خودت باشی،
با تمام لطافتت، با تمام آشوبت،
بینیاز از نقاب، بیهراس از داوری.
و با همه اینها،
دختر بودن یعنی قوی بودن،
نه از سر اختیار،
بل از سر اجبار.
ɪɴɴᴇʀ
خسته شدم با ابن حجم درسا:)🥲🌚
درسای بدبخت مگه چقد حجم داره؟😭
حجم منو هم درآوردین؟😭😂