eitaa logo
ɪɴɴᴇʀ
334 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
195 ویدیو
3 فایل
شروع کانالمون: 1404/4/14💘🥹 شاید اگر کمی دیرتر می‌رفتی، این هوا تا همیشه بویِ تو را می‌داد.🥲 ناشناس دائمی مون: https://daigo.ir/secret/41711741134 اصکی؟ بنظرت جالبه چنلتُ به فنا بدی؟🤓
مشاهده در ایتا
دانلود
هنوزم که حرف تو میشه من یه بی ارادم>>>>>>>🥲 @Delbakhtehmagnon
شبا فقط با فکر تو میره خوابم:)))))💔 @Delbakhtehmagnon
مُردم حلال کنین دوستان😭😔 @Delbakhtehmagnon
فقط اینجا میتونه حالم و بهتر کنه اونم خوبِ خوب نه! 💔 @Delbakhtehmagnon
زانوی غم بغل گرفتن، گریه ی زیاد تا جایی که به نفس نفس بیافتی>>>>>💔 @Delbakhtehmagnon
رفتم موزیک گوش دادم حالم بدتر شد:)💔😔 @Delbakhtehmagnon
خب حالا این پیامو شما فور میکنین+یه انتقاد از چنل که مشکل چنل رو بفهمم؛ من هم یه توصیف از چنلتون میکنم،ایشالا که جذب خوبی داشته باشین😎☝️🏻 تا شب ساعت ۲۲:۰۰ وقت دارین فوروارد کنین و من فردا توصیف هارو میزارم،ببینم چه میکنین دیگه🔥 جاتگی🔥
عالی ترین چنل بهترین کانال تو ایتاس اصلا حرف نداره 🥺🤍
سلااااامممممممممم چطوریننننن؟🥺🤍
با معرفت های واقعی این ۱۰۰ نفرن که وقتی گفتم داغونم پارت نداریم باز موندن دمتون گرم🥺🤍
__{🤍✨}____________ نفس عمیقی کشیدم. این دیگه اوج بدشانسی بود! فکرش رو هم نمی‌کردم که روزی مجبور بشم که مدام قیافه ی کسی رو که دوست ندارم ببینم . اونم منی که تمام تلاشمو می‌کردم یه کیلومتر ازش فاصله داشته باشم. یاسی دستمو گرفت و منو کشون کشون به سمت ماشین بی‌ام‌ به مشکی رنگی که یه گوشه پارک شده بود، برد. حامی پشت فرمون نشسته بود و با قیافه‌ای بی‌تفاوت به بیرون خیره شده بود. تا چشمش به ما افتاد، یه پوزخند کج زد که دلم می‌خواست همونجا خفه‌اش کنم. یاسی در عقب رو باز کرد و با ذوق گفت: “بپر بالا آیدا، راحت باش!” با اکراه سوار شدم و در رو بستم. بوی ادکلن تلخ و سنگین حامی تمام فضای ماشینو پر کرده بود. سعی کردم تا جای ممکن به در بچسبم و ازش فاصله بگیرم. یاسی: سلام داداشی! حامی: سلام. (صداش مثل همیشه خشن و بی‌حس بود) یاسی: خب… آیدا جون، این حامیِ داداشمه. حامی، اینم آیدا، بهترین دوست و هم‌دانشگاهیم. آیدا: یه جوریم تعریف میکنی انگار اولین بارمه میبینمش حامی از تو آینه نگاه سریعی بهم انداخت و دوباره نگاهش رو به خیابون داد. فقط یه “خوشبختم” خشک و خالی گفت که بیشتر شبیه تهدید بود تا تعارف. من هم برای حفظ ظاهر، یه “همچنین” آروم گفتم و سرمو به سمت پنجره برگردوندم. یاسی متوجه سنگینی فضا شده بود و سعی می‌کرد با حرف زدن فضا رو سبک کنه. یاسی: هوووم الان شد چقدر خوبه شما دو تا رسمی حرف میزنین یاسی: خب داداشی، امروز چطور بودی؟ خبری نیست؟ حامی: مثل همیشه. یاسی: پس کِی می‌خوای یه مسافرت بریم با این ماشین توپت؟ اینجوری حیف میشه! حامی: به تو چه ربطی داره؟ یاسی: واه! چرا اینقدر بداخلاقی امروز؟ حامی چیزی نگفت و فقط فرمون رو محکم‌تر گرفت. سکوت بین ما کشدار و عذاب‌آور شده بود. هر ثانیه که می‌گذشت، احساس خفگی بیشتری می‌کردم. چشمم به پنجره بود و دعا می‌کردم هر چه زودتر به خونه برسیم. توی آینه بغل ماشین، تصویر خودم رو دیدم. ......ادامه دارد به قلم (آیدا)