eitaa logo
ɪɴɴᴇʀ
331 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
205 ویدیو
3 فایل
شروع کانالمون: 1404/4/14💘🥹 شاید اگر کمی دیرتر می‌رفتی، این هوا تا همیشه بویِ تو را می‌داد.🥲 ناشناس دائمی مون: https://daigo.ir/secret/41711741134 اصکی؟ بنظرت جالبه چنلتُ به فنا بدی؟🤓
مشاهده در ایتا
دانلود
با کسی بمون که حالت بد بود تیمارت کنه نه این که راهیه تیمارستان کنه🤌 @Delbakhtehmagnon
یجوری ازتون دلسرد بشم که همتون از خودتون بپرسین: این همون آدم خونگرم بود؟!😶‍🌫 @Delbakhtehmagnon
رگمو بزنم!؟ چرا درد بکشم؟ میرم زیر ماشین و تمام بدون درد و خونریزی💔🥲 @Delbakhtehmagnon
درک؟ چیزی که هیچ کس نداره🥲🦦 @Delbakhtehmagnon
یه روزی میمیرم و تو فکر میکنی اون روز آنلاین نشدم🥲💔 @Delbakhtehmagnon
ɪɴɴᴇʀ
عه😑
داداش حواسم به تو نبود منظورم کسایی دیگه بود
یه ۳ نفر میان رند شیم خوشحال شم؟🥺
__{🤍✨}____________ “بله؟” صدای خواب‌آلودم توی گوشی پیچید. “سلام آیدا خانم، آرمان هستم.” صدای آرمان! تعجب کردم. چطور شماره من رو داشت؟ “سلام آقای… امم… آرمان. بفرمایید.” “ببخشید که این وقت شب مزاحم شدم. خواستم اطلاع بدم کلاس فردا کنسل شده. استاد حالشون خوب نبوده و ظاهراً یه مشکل اورژانسی پیش اومده براشون.” نفسی از آسودگی کشیدم. از یک طرف خوشحال شدم که نیاز نیست فردا با این خستگی به کلاس برم، از طرفی هم نگران استاد شدم. “جدی؟ ای وای. امیدوارم چیزی نباشه. ممنون که اطلاع دادید.” “خواهش می‌کنم. فقط خواستم مطمئن بشید که بی‌خبر نمی‌مونید. گفتم شاید فردا صبح زود راه بیفتید و به مشکل بخورید.” لحنش مهربان و با ملاحظه بود. “باز هم ممنون. لطف کردید.” “خواهش می‌کنم. شب بخیر.” چشم‌هام رو که باز کردم، هنوز گیج و منگ بودم. نوری که از پنجره به داخل می‌تابید، نشون می‌داد که حسابی خوابیده بودم. با یادآوری کنسل شدن کلاس، نفس راحتی کشیدم و کش و قوسی به بدنم دادم. حالا که برنامه‌ای برای صبح نداشتم، می‌تونستم روز رو با آرامش بیشتری شروع کنم. افکار دیشب دوباره به سراغم اومدند. اون سکوت توی ماشین، نگاه‌های گذرا، و اون دعوای ناتموم. واقعاً چرا حامی اینقدر پیچیده بود؟ یه لحظه حس می‌کردم داره بهم نزدیک می‌شه و لحظه‌ای بعد دوباره فاصله می‌گرفت. این تغییر رفتار دیوانه‌ام می‌کرد. بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم. برای خودم یه صبحونه ساده آماده کردم و در سکوت شروع به خوردن کردم. خونه توی آرامش عجیبی فرو رفته بود. این آرامش رو دوست داشتم. همین‌طور که داشتم فکر می‌کردم، گوشی‌ام زنگ خورد. یاسی بود. لبخندی روی لبم نشست. حداقل یک نفر بود که می‌تونست حال و هوام رو عوض کنه. “سلام یاسی جان، صبح بخیر. چه عجب یادی از ما کردی!” با شوخی گفتم. “سلام به روی ماهت آیدا جونم. ببخشید دیروز رفتم خونه، مامانم گیر داد گوشی رو بذار کنار و خوابیدم. صبح دیدم چند تا میسکال ازت دارم، نگران شدم. همه چی خوبه؟” “آره، خوبم. داشتم صبحونه میخوردم… تو چطور؟ رسیدی خونه دیروز؟” ادامه دارد.... به قلم (آیدا)
رفتنی..میره اونی که میخاد بمونه تا تهش میمونه @Delbakhtehmagnon
گل برای گل😁✨🤍 @Delbakhtehmagnon