eitaa logo
ɪɴɴᴇʀ
330 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
207 ویدیو
3 فایل
شروع کانالمون: 1404/4/14💘🥹 شاید اگر کمی دیرتر می‌رفتی، این هوا تا همیشه بویِ تو را می‌داد.🥲 ناشناس دائمی مون: https://daigo.ir/secret/41711741134 اصکی؟ بنظرت جالبه چنلتُ به فنا بدی؟🤓
مشاهده در ایتا
دانلود
یه ۳ نفر میان رند شیم خوشحال شم؟🥺
__{🤍✨}____________ “بله؟” صدای خواب‌آلودم توی گوشی پیچید. “سلام آیدا خانم، آرمان هستم.” صدای آرمان! تعجب کردم. چطور شماره من رو داشت؟ “سلام آقای… امم… آرمان. بفرمایید.” “ببخشید که این وقت شب مزاحم شدم. خواستم اطلاع بدم کلاس فردا کنسل شده. استاد حالشون خوب نبوده و ظاهراً یه مشکل اورژانسی پیش اومده براشون.” نفسی از آسودگی کشیدم. از یک طرف خوشحال شدم که نیاز نیست فردا با این خستگی به کلاس برم، از طرفی هم نگران استاد شدم. “جدی؟ ای وای. امیدوارم چیزی نباشه. ممنون که اطلاع دادید.” “خواهش می‌کنم. فقط خواستم مطمئن بشید که بی‌خبر نمی‌مونید. گفتم شاید فردا صبح زود راه بیفتید و به مشکل بخورید.” لحنش مهربان و با ملاحظه بود. “باز هم ممنون. لطف کردید.” “خواهش می‌کنم. شب بخیر.” چشم‌هام رو که باز کردم، هنوز گیج و منگ بودم. نوری که از پنجره به داخل می‌تابید، نشون می‌داد که حسابی خوابیده بودم. با یادآوری کنسل شدن کلاس، نفس راحتی کشیدم و کش و قوسی به بدنم دادم. حالا که برنامه‌ای برای صبح نداشتم، می‌تونستم روز رو با آرامش بیشتری شروع کنم. افکار دیشب دوباره به سراغم اومدند. اون سکوت توی ماشین، نگاه‌های گذرا، و اون دعوای ناتموم. واقعاً چرا حامی اینقدر پیچیده بود؟ یه لحظه حس می‌کردم داره بهم نزدیک می‌شه و لحظه‌ای بعد دوباره فاصله می‌گرفت. این تغییر رفتار دیوانه‌ام می‌کرد. بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم. برای خودم یه صبحونه ساده آماده کردم و در سکوت شروع به خوردن کردم. خونه توی آرامش عجیبی فرو رفته بود. این آرامش رو دوست داشتم. همین‌طور که داشتم فکر می‌کردم، گوشی‌ام زنگ خورد. یاسی بود. لبخندی روی لبم نشست. حداقل یک نفر بود که می‌تونست حال و هوام رو عوض کنه. “سلام یاسی جان، صبح بخیر. چه عجب یادی از ما کردی!” با شوخی گفتم. “سلام به روی ماهت آیدا جونم. ببخشید دیروز رفتم خونه، مامانم گیر داد گوشی رو بذار کنار و خوابیدم. صبح دیدم چند تا میسکال ازت دارم، نگران شدم. همه چی خوبه؟” “آره، خوبم. داشتم صبحونه میخوردم… تو چطور؟ رسیدی خونه دیروز؟” ادامه دارد.... به قلم (آیدا)
رفتنی..میره اونی که میخاد بمونه تا تهش میمونه @Delbakhtehmagnon
گل برای گل😁✨🤍 @Delbakhtehmagnon
من معتادتم:)✨ @Delbakhtehmagnon
سخت شده 😂🤦‍♀ @Delbakhtehmagnon
دستتو دورم نگه دار ، من یه شمع رو به بادم ) 🕯.. @Delbakhtehmagnon
سلاااامممممم🥺🤍 صبحتون طلایی چطورین؟
__{🤍✨}____________ “آره عزیزم رسیدم. نوش جونت، دیشب خیلی خسته شدم. راستی، شنیدی امروز کلاس کنسل شده؟” یاسی با لحنی هیجان‌زده گفت. “آره، آرمان بهم گفت. خیلی خوب شد، چون حسابی خوابم می‌اومد.” “آره دقیقا! منم همینطور. گفتم چه فرصت خوبی پیش اومده که ببینمت. نظرت چیه یه سر بیای خونه ما؟ یا اگه دوست داری، بریم یه کافه‌ی دنج؟” یاسی پیشنهاد داد. “چه خوب! ایده خوبیه. فکر کنم کافه بهتر باشه، چون مامانم خونه نیست و شاید حوصله مهمون نداشته باشم. کافه اِرم چطوره؟” “عالیه! منم همونجا رو ترجیح میدم. پس حدوداً نیم ساعت دیگه اونجام؟” “عالیه عزیزم. منتظرتم.” تماس رو قطع کردم. حداقل یاسی می‌اومد و کمی از این افکار درهم‌پیچیده خلاص می‌شدم. حضورش باعث می‌شد حداقل نبود مامان و بابا رو حس نکنم. شاید این دیدار بتونه کمی حالم رو بهتر کنه. با صدای زنگ در، از فکر بیرون اومدم. یاسی بود. لبخندی زدم و به سمت در رفتم. یاسی با یه لبخند گشاد و چشم‌هایی که از شوق دیدنم برق می‌زد، ایستاده بود. “سلام خوشگله!” گفت و من رو بغل کرد. “خیلی دلم برات تنگ شده بود!” “منم همینطور عزیزم.” گفتم و در رو باز کردم تا بیاد تو. “بیا تو، چطوری؟” “خوبم، تو چطوری؟” یاسی وارد شد و با کنجکاوی به اطراف نگاه کرد. “مامانت نیست؟” “نه، تازه رفتن مسافرت. بابام مأموریت داشت، مامانم هم باهاش رفت. خونه کاملاً دست خودمه.” “به به پس خونه کاملاً دست خودته!” یاسی با شیطنت گفت..... ادامه دارد .... به قلم (آیدا)