#دلباخته_ی_مجنون
__{🤍✨}____________
#part_27
“آره عزیزم رسیدم. نوش جونت، دیشب خیلی خسته شدم. راستی، شنیدی امروز کلاس کنسل شده؟” یاسی با لحنی هیجانزده گفت.
“آره، آرمان بهم گفت. خیلی خوب شد، چون حسابی خوابم میاومد.”
“آره دقیقا! منم همینطور. گفتم چه فرصت خوبی پیش اومده که ببینمت. نظرت چیه یه سر بیای خونه ما؟ یا اگه دوست داری، بریم یه کافهی دنج؟” یاسی پیشنهاد داد.
“چه خوب! ایده خوبیه. فکر کنم کافه بهتر باشه، چون مامانم خونه نیست و شاید حوصله مهمون نداشته باشم. کافه اِرم چطوره؟”
“عالیه! منم همونجا رو ترجیح میدم. پس حدوداً نیم ساعت دیگه اونجام؟”
“عالیه عزیزم. منتظرتم.”
تماس رو قطع کردم. حداقل یاسی میاومد و کمی از این افکار درهمپیچیده خلاص میشدم. حضورش باعث میشد حداقل نبود مامان و بابا رو حس نکنم. شاید این دیدار بتونه کمی حالم رو بهتر کنه.
با صدای زنگ در، از فکر بیرون اومدم. یاسی بود. لبخندی زدم و به سمت در رفتم. یاسی با یه لبخند گشاد و چشمهایی که از شوق دیدنم برق میزد، ایستاده بود.
“سلام خوشگله!” گفت و من رو بغل کرد. “خیلی دلم برات تنگ شده بود!”
“منم همینطور عزیزم.” گفتم و در رو باز کردم تا بیاد تو. “بیا تو، چطوری؟”
“خوبم، تو چطوری؟” یاسی وارد شد و با کنجکاوی به اطراف نگاه کرد. “مامانت نیست؟”
“نه، تازه رفتن مسافرت. بابام مأموریت داشت، مامانم هم باهاش رفت. خونه کاملاً دست خودمه.”
“به به پس خونه کاملاً دست خودته!” یاسی با شیطنت گفت.....
ادامه دارد ....
به قلم (آیدا)
#هرگونه_نشر_و_کپی_ممنوع_میباشد_و_نویسنده_راضی_نیست_و_حرام_است
#دلباخته_ی_مجنون
__{🤍✨}____________
#part_28
“خب، عالیه! پس آماده شو بریم کافه، چون دلم میخواد حسابی باهات حرف بزنم.”
“آره، منم همینطور. خیلی وقت بود اینقدر راحت با هم وقت نگذرونده بودیم.” نشستم کنارش و بهش نگاه کردم. “راستش رو بخوای، یکم دلتنگت بودم.”
یاسی خندید. “منم همینطور.”
“خب، پس زودتر آماده شم.” گفتم و بلند شدم. “تو اینجا راحت باش، من سریع لباس عوض میکنم میام.”
یاسی سرش رو تکون داد و روی مبل نشست. من هم به سمت اتاقم رفتم تا آماده بشم. وقتی برگشتم، یاسی داشت با لبخند به یه عکس روی دیوار نگاه میکرد.
“چقدر اینجا خوشگل افتادی.” گفت و به عکس اشاره کرد.
“آره، اون مال تولد پارساله.” گفتم و لبخندی زدم. “اون روز خیلی خوش گذشت.”
“یادش بخیر.” یاسی هم بلند شد. “پس بریم؟ وقتمون کمه.”
“آره، بریم.”
با هم از خونه بیرون رفتیم و به سمت کافه حرکت کردیم. هوا خوب بود و نسیم ملایمی میوزید. قدم زدن کنار یاسی همیشه بهم حس خوبی میداد. انگار تمام نگرانیهام رو فراموش میکردم.
وقتی به کافه رسیدیم، یه میز دنج کنار پنجره پیدا کردیم. سفارش قهوه دادیم و منتظر آماده شدنشون شدیم.
“خب، حالا بگو ببینم.” یاسی شروع کرد. “این روزا چه خبر؟ زندگی چطوره؟”
“خوب، بد… مثل همیشه یه جوری میپرسی انگار صد ساله همو ندیدیم .” لبخند زدم. “تو چطوری؟ برنامه ای نداری؟
ادامه دارد....
به قلم (آیدا)
#هرگونه_نشر_و_کپی_ممنوع_میباشد_و_نویسنده_راضی_نیست_و_حرام_است