#دلباخته_ی_مجنون
__{🤍✨}____________
#part_28
“خب، عالیه! پس آماده شو بریم کافه، چون دلم میخواد حسابی باهات حرف بزنم.”
“آره، منم همینطور. خیلی وقت بود اینقدر راحت با هم وقت نگذرونده بودیم.” نشستم کنارش و بهش نگاه کردم. “راستش رو بخوای، یکم دلتنگت بودم.”
یاسی خندید. “منم همینطور.”
“خب، پس زودتر آماده شم.” گفتم و بلند شدم. “تو اینجا راحت باش، من سریع لباس عوض میکنم میام.”
یاسی سرش رو تکون داد و روی مبل نشست. من هم به سمت اتاقم رفتم تا آماده بشم. وقتی برگشتم، یاسی داشت با لبخند به یه عکس روی دیوار نگاه میکرد.
“چقدر اینجا خوشگل افتادی.” گفت و به عکس اشاره کرد.
“آره، اون مال تولد پارساله.” گفتم و لبخندی زدم. “اون روز خیلی خوش گذشت.”
“یادش بخیر.” یاسی هم بلند شد. “پس بریم؟ وقتمون کمه.”
“آره، بریم.”
با هم از خونه بیرون رفتیم و به سمت کافه حرکت کردیم. هوا خوب بود و نسیم ملایمی میوزید. قدم زدن کنار یاسی همیشه بهم حس خوبی میداد. انگار تمام نگرانیهام رو فراموش میکردم.
وقتی به کافه رسیدیم، یه میز دنج کنار پنجره پیدا کردیم. سفارش قهوه دادیم و منتظر آماده شدنشون شدیم.
“خب، حالا بگو ببینم.” یاسی شروع کرد. “این روزا چه خبر؟ زندگی چطوره؟”
“خوب، بد… مثل همیشه یه جوری میپرسی انگار صد ساله همو ندیدیم .” لبخند زدم. “تو چطوری؟ برنامه ای نداری؟
ادامه دارد....
به قلم (آیدا)
#هرگونه_نشر_و_کپی_ممنوع_میباشد_و_نویسنده_راضی_نیست_و_حرام_است
ɪɴɴᴇʀ
بهترین حس؟ وقتی گوشیتو باز میکنی نوتیفشو میبینی🙂:))))@Delbakhtehmagnon
اینو خودم از خودم نوشتم چون یه لحظه نوتیف یکیو دیدم😂