اگر یک جوک نمیتواند چند بار تورا بخنداند چرا یک غم باید چندبار تو را بگریاند؟ 🥲
-چارلی چاپلین
@Delbakhtehmagnon
تو شاید نخوای بدونی خوشگلترین آدم دنیا کیه..
اما اگه خواستی بدونی کلمهی اول رو دوباره بخون🫀:)!
@Delbakhtehmagnon
#دلباخته_ی_مجنون
__{🤍✨}____________
#part_29
“نه، راستش این روزا بیشتر تو خونهام. کتاب میخونم، فیلم میبینم، گاهی هم با مامانم میرم خرید.” یاسی لیوان قهوهاش رو برداشت و جرعهای نوشید. “ولی خب، دلم یه کم تفریح میخواد. دلم میخواد برم بیرون، قدم بزنم، هوای تازه بخورم.”
“آهان، پس اینطور!” لبخندی زدم. “خب، برای همین من هستم دیگه. باید یه فکری بکنیم.”
یاسی خندید. “اتفاقا داشتم به همین فکر میکردم. نظرت چیه فردا بریم یه جایی؟ مثلاً… اون نمایشگاه نقاشی که نزدیک میدون انقلاب بود؟ شنیدم خیلی قشنگه.”
چشمهام برقی زد. “عالیه! منم شنیدم. خیلی وقته میخوام برم ولی فرصت نشده. اگه تو هم دوست داری، بزن بریم.”
“پس حله! فردا صبح زودتر حاضر میشم که زود برسیم و از شلوغی جلوگیری کنیم.” یاسی هیجانزده گفت. “بعد از نمایشگاه هم میتونیم بریم همون بستنی فروشی معروفه که نزدیکشه. شنیدم بستنیهای خیلی خاصی داره.”
“وای! چه برنامه خوبی! چقدر دلم از این تفریحات میخواست.” با ذوق گفتم. “فکر کنم فردا روز خیلی خوبی بشه.”
یاسی لبخند گرمی زد. “آره، منم همین حس رو دارم. خوشحالم که امروز دیدمت و این برنامه رو چیدیم.”
همینطور که داشتیم حرف میزدیم، قهوهها تموم شد و کمکم آماده رفتن شدیم. وقتی از کافه بیرون اومدیم، هوا کمی تاریک شده بود، اما ستارهها آسمون رو پر کرده بودند.
“خب، پس فردا میبینمت.” یاسی گفت و ایستاد.
“حتما. خداحافظ.”
با هم خداحافظی کردیم و هر کدوم به سمتی رفتیم. وقتی داشتم به خونه برمیگشتم، احساس سبکی و شادی خاصی داشتم. انگار بعد از مدتها، یه روزنه نور به زندگیم تابیده بود. فکر فردا و رفتن به نمایشگاه، حسابی هیجانزدهام کرده بود.
ادامه دارد...
به قلم (آیدا)
#هرگونه_نشر_و_کپی_ممنوع_میباشد_و_نویسنده_راضی_نیست_و_حرام_است