eitaa logo
ɪɴɴᴇʀ
326 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
207 ویدیو
3 فایل
شروع کانالمون: 1404/4/14💘🥹 شاید اگر کمی دیرتر می‌رفتی، این هوا تا همیشه بویِ تو را می‌داد.🥲 ناشناس دائمی مون: https://daigo.ir/secret/41711741134 اصکی؟ بنظرت جالبه چنلتُ به فنا بدی؟🤓
مشاهده در ایتا
دانلود
__{🤍✨}____________ “نه، راستش این روزا بیشتر تو خونه‌ام. کتاب می‌خونم، فیلم می‌بینم، گاهی هم با مامانم میرم خرید.” یاسی لیوان قهوه‌اش رو برداشت و جرعه‌ای نوشید. “ولی خب، دلم یه کم تفریح می‌خواد. دلم می‌خواد برم بیرون، قدم بزنم، هوای تازه بخورم.” “آهان، پس اینطور!” لبخندی زدم. “خب، برای همین من هستم دیگه. باید یه فکری بکنیم.” یاسی خندید. “اتفاقا داشتم به همین فکر می‌کردم. نظرت چیه فردا بریم یه جایی؟ مثلاً… اون نمایشگاه نقاشی که نزدیک میدون انقلاب بود؟ شنیدم خیلی قشنگه.” چشم‌هام برقی زد. “عالیه! منم شنیدم. خیلی وقته می‌خوام برم ولی فرصت نشده. اگه تو هم دوست داری، بزن بریم.” “پس حله! فردا صبح زودتر حاضر می‌شم که زود برسیم و از شلوغی جلوگیری کنیم.” یاسی هیجان‌زده گفت. “بعد از نمایشگاه هم می‌تونیم بریم همون بستنی فروشی معروفه که نزدیکشه. شنیدم بستنی‌های خیلی خاصی داره.” “وای! چه برنامه خوبی! چقدر دلم از این تفریحات می‌خواست.” با ذوق گفتم. “فکر کنم فردا روز خیلی خوبی بشه.” یاسی لبخند گرمی زد. “آره، منم همین حس رو دارم. خوشحالم که امروز دیدمت و این برنامه رو چیدیم.” همینطور که داشتیم حرف می‌زدیم، قهوه‌ها تموم شد و کم‌کم آماده رفتن شدیم. وقتی از کافه بیرون اومدیم، هوا کمی تاریک شده بود، اما ستاره‌ها آسمون رو پر کرده بودند. “خب، پس فردا می‌بینمت.” یاسی گفت و ایستاد. “حتما. خداحافظ.” با هم خداحافظی کردیم و هر کدوم به سمتی رفتیم. وقتی داشتم به خونه برمی‌گشتم، احساس سبکی و شادی خاصی داشتم. انگار بعد از مدت‌ها، یه روزنه نور به زندگیم تابیده بود. فکر فردا و رفتن به نمایشگاه، حسابی هیجان‌زده‌ام کرده بود. ادامه دارد... به قلم (آیدا)
ɪɴɴᴇʀ
عه چجوری🙂
نتونستم و تمام:)🦦🥲
آهنگ جدید نوان و گوش دادین؟🥺🥲
NovanMosaken.mp3
زمان: حجم: 8.1M
ᴮᵃʳᵃʸᵉ ᵐᵃⁿ ʰᵃⁿᵒᵒᶻ ˢʰᵉᵏˡ ʳᵒᶻᵉ ᵃᵛᵃˡᵉᵗⁱ ✨ MAN BA TO INAM 🌻 .•♫•♬• na tekrar mishi na tektari •♬•♫•. ᥴꪮᴄᴏᴘʏ? ɴᴏ ᴊᴜꜱᴛ ꜰᴏʀ ᴄʜᴀɴᴇʟ: @hamimiee
همه چیز دارم جُز خورشید..
سلام چطورین 🥺🤍
__{🤍✨}____________ فردا صبح با هیجان از خواب بیدار شدم. هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود، اما من انرژی یه عالمه آدم رو داشتم! سریع آماده شدم و اولین کاری که کردم، چک کردن یخچال بود. باید یه چیزی برای ناهار درست می‌کردم، چون امروز دخترخاله‌ام، پرنیا، قرار بود بیاد خونمون. اونم نه برای یه سر زدن ساده، چون می‌دونستم قراره یه مدتی رو پیشم بمونه بهتر دوری مامان و بابا رو کمتر حس میکنم تصمیم گرفتم قورمه سبزی درست کنم. هم خودم عاشقشم، هم مامانم همیشه می‌گه قورمه سبزی من یه چیز دیگه‌ است! پس چاقو رو برداشتم و سبزی‌ها رو شروع کردم به خرد کردن. صدای برخورد چاقو به تخته‌ی چوب، مثل یه موسیقی آشنا تو آشپزخونه می‌پیچید. همزمان، پیاز رو سرخ کردم و گوشت رو اضافه کردم تا رنگش عوض شه. عطر پیاز داغ و گوشت که تو هوا پخش شد، بوی نذری آشپزخونه‌ی مادربزرگم رو بهم یادآوری کرد. همینطور که غرق کارم بودم و سبزی‌ها رو ریز می‌کردم، صدای زنگ در اومد. حدس زدم پرنیا باشه. با عجله دست‌هام رو شستم و رفتم سمت در. پرنیا با یه لبخند بزرگ و بغلی پر از وسایل، اونجا ایستاده بود. “سلاممممم!” با هیجان صداش کردم و بغلش کردم. “چقدر زود اومدی!” “سلام عزیزم! مگه قرار نبود ظهر بیام؟ گفتم یه سر بزنم ببینم چیکار داری می‌کنی.” پرنیا هم من رو بغل کرد و بعد با کنجکاوی وارد شد. “چه بوی خوبی میاد! داری غذا درست می‌کنی؟” “آره، قورمه سبزی!” با افتخار گفتم و به دیگ در حال جوش اشاره کردم. “برای همین گفتم اول یه قورمه سبزی خوشمزه بزارم بعدش برم دنبال کارهام، ولی انگار زودتر اومدی.” پرنیا چشم‌هاش رو ریز کرد و به دیگ نگاه کرد. “به به! چه عالی. من عاشق قورمه سبزی‌ام. مخصوصاً اگه تو درست کرده باشی!” با هم وارد آشپزخونه شدیم. پرنیا وسایلش رو گذاشت و کنارم نشست. “خب، حالا بگو ببینم. چه خبر؟ چطوری؟ از وقتی اومدم خونه‌ی مامان اینا، فقط در مورد تو شنیدم که چقدر بزرگ شدی و…” خندیدم. “جدی؟ خب، باید یه وقتی مفصل برات تعریف کنم. ولی فعلاً بذار این قورمه سبزی رو آماده کنم که گشنه‌ام شده!” پرنیای کنجکاو، دست به کار شد و شروع کرد به مرتب کردن آشپزخونه و کمک کردن به من. بوی قورمه سبزی داشت کم‌کم جا می‌افتاد و خونه رو پر می‌کرد. فکر اینکه قراره چند روزی رو با پرنیا بگذرونم، حس خوبی بهم می‌داد. انگار یه همدم جدید پیدا کرده بودم که می‌تونستیم کلی با هم حرف بزنیم و بخندیم. ادامه دارد ... به قلم (آیدا)
لف دادن؟ حقم نیست🥺💔
هووومم؟؟ @Delbakhtehmagnon
دلتنگتم. ....🥲🦦 @Delbakhtehmagnon