یه بار یه پسره دستفروش اومد جلو و به من اصرار کرد که دستمال جادویی بخرم.
گفت من خرج دو تا خواهرمو میدم تو رو خدا بخر...
پولو بهش دادم و رفتم تو ماشین...
داشتم ماشین رو روشن میکردم که یهو انگار دوزاریم افتاده باشه، یادم افتاد هفته پیش از یه مغازه همین دستمالو خریده بودم ۵۰ تومن
پشت دستمو داغ کردم که به حرفایی که دلمو میسوزونه توجه نکنم...
حکایت بعضیا که بهمون بدی کردن اینه...
آدمهایی که باعث شدن دید خوبمون از بین بره.
اون قسمت روح معصوم و بچه گونمون رو چنگ زدن.