پولو بهش دادم و رفتم تو ماشین...
داشتم ماشین رو روشن میکردم که یهو انگار دوزاریم افتاده باشه، یادم افتاد هفته پیش از یه مغازه همین دستمالو خریده بودم ۵۰ تومن
پشت دستمو داغ کردم که به حرفایی که دلمو میسوزونه توجه نکنم...
حکایت بعضیا که بهمون بدی کردن اینه...
آدمهایی که باعث شدن دید خوبمون از بین بره.
اون قسمت روح معصوم و بچه گونمون رو چنگ زدن.
حتی اگه بازم به یک نیازمند کمک کنیم، ته دلمون شک داریم که نکنه اینم کلاهبرداره....
کمک میکنیم، اما تو نامه اعمالمون سوظن هم ممکنه بنویسن...
و شمایی که به اعتماد آدمها خدشه وارد میکنی، ممکنه اون آدم به خاطر شما، حتی به بچه شم یاد بده به کسی اعتماد نکنه...
و چه عذابی دامنگیرتون میشه...
فطرت پاک آدمها رو به گند نکشیم...
به بقیه بدبینشون نکنیم.
برای نسلهای بعدی به هم رحم کنیم.