eitaa logo
Mahyar
82 دنبال‌کننده
178 عکس
130 ویدیو
8 فایل
این منم، تکّه‌یخی که عاشق آفتاب شد. ناشناس: https://daigo.ir/secret/mahyar
مشاهده در ایتا
دانلود
‌کسی که از هیچکس توقع نداره، عاقله.
شصت‌وسه سالگیِ مَرد، حالا مهربانی‌هایش را کرده؛ تمام مردان مدنی و بدوی را دست‌کم یک‌بار سفت بغل کرده و بوی عطر مسحورکننده‌ از یقه پیرهنش زیر دماغ همه خزیده؛ همه پسربچه‌ها و دخترکان مسیر خانه تا مسجد را چندباری روی‌ شانه‌های گرمش نشانده؛ با باقلوا و شیر تازه به‌ عیادت اویی که تف به صورتش انداخته بود رفته، با اعوان و انصارش در مجلس ختم کودکانه‌ی گنجشک مرده آن دختربچه که در نخلستان برگزار شد حاضر شده و به دخترک تسلیت گفته. همه حصیرهای پیرزن مشرک بادیه‌نشین را یک‌جا خریده که زیر آفتاب داغ مکه اذیت‌ می‌شوی مادر. دختران قنداق‌پیچ عربی را از گور برداشته که حیف‌ است؛ ببین چه ریحانه خندانی است من ضمانتش میکنم. شصت‌وسه سالگی مرد، حالا سرد و گرم‌هایش را چشیده، زباله و خونابه‌ها از چهره‌ زدوده، از بیست‌نفره سق‌زدن یک خرما توسط یاران غریبش در شعب به‌تمامه شرمندگی شده؛ مرد شمشیرهایش را زده، فتح‌هایش را کرده، یک دندان شکسته و چند زخم و جراحت مردانه بر نازکای تن ظریفش به یادگار برداشته. شصت‌وسه سالگی مرد، ریز بافتن موهای لطیف دخترکش را خوب یادگرفته، به سپیدجامه‌ به خانه بختش فرستاده، داماددار شده، نوه‌های قد و نیم‌قد دارد، مغزبادام؛ مرد، حسابی ریشه‌دوانده. حالا جانشین حکمرانی و هدایت و پیش‌برد امور مملکت وسیعش را هم به‌ مردمش معرفی‌کرده. غسل کرده، کفنش را آماده روی رف گذاشته، دخترش را بوسیده و زرد و بی‌حال رو به‌قبله دراز کشیده. شصت‌وسه سالگی مرد، کارِ ناکرده ندارد. یک ورق وصیت‌نامه هم که بنویسد، خیالش از گمراه نشدن امتش تخت می‌شود و بازدم آخر را هم بیرون می‌دهد و جاری می‌شود. گستاخ‌مرد سیاه‌رویی میگوید رهایش کنید هذیان می‌گوید پیرمرد. چه وصیتی چه کشکی، کسی کاغذ و قلم نیاورد. لازم نکرده. خستگی شصت‌وسه سال توی تن پیرمرد می‌ماند؛ مرد حالا شصت‌وسه سال خستگی است، شصت‌وسه سال بی‌حوصلگی، شصت‌وسه سال بغض؛ میگوید علی جان خسته‌ام، همه‌ این مردم را بیرون کن؛ با خودت دوکلام حرف مردانه دارم... «مهدی مولایی»
حسنی هستم و از حشر چه باکی دارم؟ که سر و کار غلامان حسن، با زهراست...
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- ابری آهسته به چشمم لغزید..
حلول ماه ربیع مبروک.
از نردبان بودن، بسیار غمگینم...
پرسید اگر جمهوری اسلامی نباشد چه کار می‌کنی؟ گفت فردای براندازی نظام کجا می‌روی؟ گفتم من تا آخرین کوچه‌ای که سردرش اسم شهدا باشد می‌جنگم! تا آخرین کوچه می‌ایستم، گفتم ترجیح می‌دهم در جمهوری اسلامی بمیرم تا در غیر آن زندگی کنم! ما را از چه می‌ترسانند؟! از مرگی که عاجزانه طلبش میکنیم؟ یا محروم شدن از زندگی‌ای که به اجبار در آن نفس می‌کشیم؟ ما نسلی هستیم که نترسیده! ما به تعداد سال‌های زندگی‌مان تابوت شهید دیده‌ایم! شهید تشییع کرده‌ایم! شاهد بوده‌ایم! تصویر نوجوانی که زیر تانک بعثی‌ها رفت یا جوانی که زیر اتوبوس دراویش ماند را ببین! شاهد است! فاصله‌ی آن دو بیست سال است، او که نانِ حکومت طاغوت خورده بود آن‌گونه ایستاد و این که نان جمهوری اسلامی را، به این شکل حماسه آفرید.. عکس امیر حاج‌امینی را دیده‌ای؟ با آن محاسن به خون خضاب شده‌اش و آن سربند سرخ! عکس محمدحسین حدادیان را دیده‌ای؟ رد گلوله‌ها را دیده‌ای؟ ما نسلی هستیم که نترسیده، عقب نکشیده.. "ما مرگ را زندگی کرده‌ایم.." به آخرین شهیدِ فتح خرمشهر فکر می‌کنم، او که لابد بعد از شهادتش، بعد از ریخته شدن خونش روی خیابان‌های مقدسِ خونین‌شهر، حاج احمد کاظمی پشت بیسیم گفت"ما توی شهریم آقا، با هزار و خورده‌ای اسیرِ بعثی" و خرمشهر را خدا آزاد کرد! با خونِ آن شهیدان! آن‌ها که به ظهرِ برافراشتن پرچم فتحِ روی گنبدِ مسجد جامع نرسیدند.. آن‌ها که حتما شب تا به صبح دعا کرده بودند و ظهر به وصال رسیدند! آزادی خودشان از قفسِ تن و آزادی خرمشهر از دشمن.. من فردای براندازی نخواهم بود! چون شب تا صبحش می‌جنگم! تا آخرین قطره‌ی خون.. "من زنده‌ نخواهم ماند"حتی اگر جمهوری اسلامی صبح فردایش جمهوری اسلامی مانده باشد.‌‌. شاید من باید بجنگم، شاید "من نباید زنده بمانم" تا صبح فردایش جمهوری اسلامی، جمهوری اسلامی مانده باشد... ولی ما هستیم، ایستاده‌ایم پای کشوری که حتی آب شربش از بی‌کفایتی مسئولینش گل شده باشد! یا هوایش برای نفس کشیدن آلوده، هوا برت ندارد منافق، دشمن! تا آن‌روز "ما توی شهریم آقا"..