حضرت موسی(ع) از محلی عبور میکرد، شخصی از بنیاسرائیل گفت: یا موسی، من پیغامی دارم، آن را به خدا برسان.
به خدا بگو من هیچگاه به یاد تو نیستم، اما وضع دنیای من خیلی هم خوب است و هیچ مشکلی ندارم.
وقتی حضرت موسی(ع) به کوه طور رسیدند، بهخاطر اینکه این پیغام حرف سنگینی بود آن را بیان نکردند.
اما خدای متعال به موسی فرمود:
موسی! پیغام بنده ما را بگو.
موسی عرض کرد: خدایا اینطور میگوید.
خدای متعال خطاب به موسی کرد و فرمود: به او بگو که تو به یک عذابی گرفتار هستی که خودت هم از آن غافلی و آن عذاب این است که شیرینی ذکر و یادم را از تو گرفتهام و از من بیگانه شدهای!
«هرکه به چیزی دل ببندد که از آنِ او نیست و از میان رفتنی است، خود را به دستِ جلادِ اندوه سپرده است.»
ابنسینا / فی دفع الغم من الموت
ما امروز نگاه میکنیم
خیال میکنیم موسیبنجعفر،
یک آقای مظلوم و بیسروصدای
سر به زیری در مدینه بود؛
و رفتند مأمورین این را کشیدند،
آوردند در فلانجا زندانی کردند؛
بعد هم مسموم کردند و از دنیا رفت.
همین و بس.
اما قضیه این نبود؛
قضیه یک مبارزه طولانی،
یک مبارزه تشکیلاتی،
یک مبارزهای با داشتن افراد زیاد بود.
در تمام آفاق اسلامی، موسیبنجعفر
کسانی را داشته که به او علاقهمند بودند.
- امام شهید، سیدعلی خامنهای
کتاب انسان 250 ساله