رنگم پریده؟ بنظرت مریضم؟
از دید تو من دیگه نفسای آخرمه؟
شبیه آدمایی هستم که دارن میمیرن؟
اشتباه. اشتباه. اشتباه. اشتباه.
من در تو نگاه میکنم در تو نفس میکشم
و زندگی
مرا تکرار میکند
به سان بهار
که آسمان را و علف را.
ناگهان
تو از بیراهه لحظه ها
میان دو تاریکی،به من پیوستی.
زیر لب گفت میدونم بلاخره یجوری راه نجاتو پیدا میکنی
اما نمیتونم از فکر کردن به عمق این تاریکی دست بردارم.
من به تو گفتم که ما در حقیقت در اعماق یک غار دنج زندگی میکنیم
و آسمان مثل یک سنگ است که در غار را بسته .
تو پرسیدی : پس ستارهها چی هستن ؟
و من گفتم : آنها سوراخهایی هستند برای اینکه نور بتواند بتابد به تو
بعد گفتم چشمهای تو هم برا من همینطورند
سوراخهایی کوچکی که نور از آن بیرون میتابد .
تو بلند خندیدی منم خندیدم
این روزها باز هم به آن شکل خندیده ای ؟