هر روز صبح
پنجره را باز میکنم
گلدان را میگذارم سر جایش
تا همسایه روبهرویی
بداند هنوز زندهام
کاش آنروز در ساحل
پای من هم مثل تو برهنه بود
سالهاست هرچه کفشم را میتکانم،
ماسه میریزد.
جای زخمی بر دست،
خطی بر پیشانی
ما
مجسمههایی نیمه کاره
که مرگ دارد روی جزئیاتشان کار میکند.
ساعت را جلو بردم،اما نرفته بودی
بيدار شدم اما نرفته بودی
خلقت تو مربوط بود به پیش از خلقتِ رفتن