میپرسد چرا زندگی میکنی ؟
میگویم نمیدانم
دلیلم را مدتیست گم کردهام
بیهوده بود رفتن
مقصد آنچنان شبیه بود به مبدأ
که گمان کردیم
بیآنکه فهمیده باشیم
جایی در میانهی راه،دور زدهایم.
معلمش میگه پسرم عکسای خانوادگی رو
با رنگ آبی میکشه
میگه دیده پسرم لب پنجره
با خودش زمزمه میکنه
" بابایی میشه برگردی خونه ؟ "
تو اسمم و رنگ چشمام رو بهم دادی
وقتی به خودم نگاه میکنم صورت تو رو میبینم
پس چطور، چطور، چطور خداحافظی کنم ؟
ما چشمانمان را به آنچه مهم است میدوزیم
و هیچ چیز مانند گذشته از ما فرار نمیکند.