من همیشه عین بچهی پنج سالهای که مامانش رو گم کرده و حتی نمیتونه از خیابون بگذره بودم؛ هستم.
و این شدت از ضعیف بودنم خیلی آزار دهندس. حتی کسی نیست که بخواد تو بخش کوچیکی از ضعفام کمکم کنه!
و من کی میتونم از اون خیابون رد بشم؟
بزرگ هم شدم.. ولی هنوز هم قدرتم به اندازهی قبل مونده.
و بدتر ازینکه پاهام قدرت قدم برداشتن نداره این شلوغی و ابتهامه. اینکه بین سروصداهای خیابون و آدمایی که بی توجه بهم از کنارم میگذرن و بعضیاشون بهم میزنن؛ گیر افتادم.
و مامانم کجاست؟
اون منو گم کرد یا من خودم رو؟
اما مهم همینه فقط که؛ من دیگه گم شدم. و پیدا نمیشم.