وقتی باهام حرف نمیزنی، من به جاش فکر میکنم. فکر میکنم و فکر میکنم؛ اونقدر راجع به چیزایی که حتی به ذهنتم خطور نمیکنه فکر میکنم و چیزای عجیب و غریب از سرم میگذره که نمیتونی تصورشو بکنی. وقتی باهام حرف نمیزنی، از خودم بدم میاد، فکر میکنم مزاحمتم، دوستم نداری، بهم اهمیت نمیدی. وقتی باهام حرف نمیزنی، توو سرم با خودم حرف میزنم، تصمیم گیری میکنم و به نتیجه میرسم. اگه یه روز دیدی خبری ازم نیست، بخاطر اینه که به این نتیجه رسیدم که دیگه برات مهم نیستم و نبودنم بهتره.
درنهایت متوجه میشی که فرد موردعلاقه هیچکی نیستیو آدما فقط زمانی باهات صحبت میکنن که بهت نیاز دارن یا حوصلهشون سر رفته)
من:میرم بخوابم
همچنان من زیر پتو درحال فکر کردن به چشمای قشنگش که وقتی میخنده درخشان تر و خواستنی تر میشه-
«دلم میخواهد همهچیز را بگذارم و بروم
طوری که کسی نداند من که هستم.
مرا ببخش عزیزم، احساس وحشتناکی دارم.
سوار قطار خواهم شد و تمامی وجودم را گریه
خواهم کرد.»
_اولگا کنیپر/نامه به آنتوان چخوف