من:میرم بخوابم
همچنان من زیر پتو درحال فکر کردن به چشمای قشنگش که وقتی میخنده درخشان تر و خواستنی تر میشه-
«دلم میخواهد همهچیز را بگذارم و بروم
طوری که کسی نداند من که هستم.
مرا ببخش عزیزم، احساس وحشتناکی دارم.
سوار قطار خواهم شد و تمامی وجودم را گریه
خواهم کرد.»
_اولگا کنیپر/نامه به آنتوان چخوف
گاهی اوقات هردوتاتون میخواین که با هم باشین
ولی شرایط طوری پیش میره که نشه.
هرچقدرم تلاش کنین... نمیشه)
اگر گفتنی هایی ز من و چشمانم بود،
بگویید چشمان او گریه را دوست داشت.
بگویید چشمانش شکستنی ها را زیبا میدید.
بگویید گلدان های شکسته را دور نمیریخت.
قضیه جایی داره بیشتر اعصابمو خط خطی میکنه که من حتی دیگه خودِ واقعیم رو بین این همه شخصیت جورواجوری که دارم نمیشناسم.من واقعا کیام؟گم شدم.انگار پرت شدم داخل یه چاه سیاه عمیق که همیچ جارو نمیتونم ببینم.کور شدم.